در خیانتِ روشنفکران – رامین پرهام

“در خیانتِ روشنفکران” برای نخستین بار در ستونِ هفتگیِ من در تایمز اسراییل و در سه شماره از ۴ تا ۱۸ سپتامبر ۲۰۱۶ منتشر شد.

 

مدتی است که علیرضا میبدی، از کهنه‌کاران عرصه رسانه‌ای ایران و مجری برنامه تلویزیونی یاران و همکار رادیو همراه، پرسشی را با من در میان می‌گذارد در رابطه با روشنفکران ایرانی و نقش آنها در روزگار سیاه امروزیِ کشورمان.

پرسش‌گری درباره نقش روشنفکر ایرانی در آنچه بر ما آمده و می‌آید، اگرچه در فهم دیروز و امروزمان و در پی‌ریزیِ فردایمان، اگر فردای در کار باشد، بسیار مهم است ولی نه تازه است و نه پاسخی آسان می‌توان برای آن پیدا کرد.

چکیده پرسش‌گریِ میبدی و من و شما و بسیاری دیگر را در این زمینه، شاید بتوان در این پرسش کوتاه بازگو کرد: چه شد که از کسروی رسیدیم به شریعتی؟

چه شد که از تقی‌زاده‌ها و فروغی‌ها و داورها و کسروی‌ها، یعنی از نسلی که دور رضا شاه گرد آمد و ایران را ساخت، رسیدیم به بازرگان‌ها و شریعتی‌ها و آل احمدها و سنجابی‌ها و سحابی‌ها…، یعنی به نسلی که حول خمینی جمع شد و ایران را ویران کرد؟

چه شد که از ملی‌گراییِ خردبنیاد کسروی رسیدیم به جهان‌بینیِ توحیدی شریعتی؟

به‌راستی چه شد که از سخنرانیِ محمد علی فروغی در دانشکده حقوق دانشگاه تهران در ۱۳۱۵ رسیدیم به خطابه شریعتی از ۱۲ الی ۱۵ محرم الحرام ۱۳۸۹ در حسينيه ارشاد در باب امّت و امام در جامعه‌شناسی؟

ذکاءالملک فروغی در آن سخنرانی در باب ضرورت و مشکلات بوجود آوردن یک دستگاه درستِ دادرسی در ایران آن روزگار می‌گوید:

“مشکل [این که] تشکیل یک قوه قضائیه خوب مقتدر محترم حتما و بالضروره لوازمی دارد که همه آنها را فاقد بودیم. اولا داشتن یک بودجه کافی… دوم داشتن قضات و کارکنان خوب… سوم [داشتن] قوانینی که بر طبق آن قوه قضائیه بتواند محاکمه بکند و حکم صادر نماید… خواهید فرمود پس عدلیه ما آن زمان به قول مولانا جلال الدین: شیر بی دم و سر و اشکم بوده است؛ اگر بگویید کاملا حق با شماست. عدلیه‌ای که نه اعضا خوب داشته باشد، نه اعضا آن مواجب و مقرری صحیح داشته باشند، نه قوانینی در دست داشته باشند که بر طبق آن محاکمه کنند چه خواهد بود؟ و همین بود که متنفذین که اساسا با عدلیه مخالف بودند برای مخالفت خود وسایل خوب هم به دست می‌آوردند و عدلیه را ظلمیه می‌خواندند… حکومت واقعی را علمای دین حق خود می‌دانستند و نمی‌خواستند از دست بدهند، در صورتی که هر روز در حکومت خودشان احکام ناسخ و منسوخ صادر می‌کردند، و اگر عدلیه صحیح درست می‌شد حکومت از دست آنها بیرون می‌رفت… مخالفت آقایان با حکومت قانون چنان اساس و استحکام داشت که تا مدت مدیدی محاکم عدلیه احکامی را که صادر می‌کردند حکم نمی‌نامیدند و جرات نمی‌کردند عنوان صدور حکم به خود بدهند، و رای خود را در دعاوی راپرت به مقام وزارت عنوان می‌کردند.”

حال چه شد که از این نگاه خردبنیاد به مفهوم حکومتِ قانون می‌رسیم به جامعه‌شناسیِ امّت و امامت؟ چه چیزی در ایران معاصر سیر اندیشه را از دانشکده حقوق به بیراهه حسینیه ارشاد بُرد تا شریعتی به دانشجوی ایرانی بگوید…

“…امّتِ اسلامی بر اساس آن موازین یک جامعه خاص است ‫[که] ضرورتاً از متن امّت، امامت منشعب می‌شود. بنابراین امامت [یک] ‫نظامِ اجتماعی خاص بر اساس یک مکتب خاص است و اخص است در برابرِ نظام‌های دیگر… ‫در برابرِ اینها اصولاً امامت یک رژیم و یک نظام است. این، بحث اساسی طرح تشیّع است، که خط درشت سیمایِ تشیّع، این است… امت و امامت قدیمی‌ترین و مشهورترین اصل اعتقادی ما مسلمانان و به خصوص شیعیان است، اما ازطرفی نوترین بحث است… امام هدفش نگه‌داری و اداره جامعه و دادن احساس راحتی و آزادی به مردم نیست، بلکه مهم‌ترین هدفش و فلسفه سیاسی‌اش [تغییر] جامعه به سوی کمال است… مهم‌ترین مساله در جامعه اسلامی، رهبری است… امام‌شناسی ضروری‌ترین و فوری‌ترین مساله برای انسان در جامعه اسلامی یا امّت است…”

به‌راستی چگونه می‌توان گذار پُرمصیبت سیر اندیشه در ایران از نسل کسروی به نسل شریعتی را توضیح داد؟ چراکه نقل‌انتقال مرکز ثقل اندیشه از نسل روشنفکر خردباوری مانند کسروی به نسل روشنفکر متوهمِ هذیان‌گویِ پریشان‌حالی مانند شریعتی یا آل احمد و امثالهم، به‌راستی چیزی جز روایتِ ابتذالِ سیرِ حکمت در ایران و فروپاشیِ اندیشه در این کشور نیست.

بسیاری به این موضوع پرداخته‌اند و هدف از این نوشتار یافتن پاسخی قطعی به پرسشی چنین پیچیده نیست. در آنچه در ادامه خواهد آمد، مروری خواهیم داشت گذرا بر ریشه‌هایِ فرانسویِ مفهوم روشنفکری در عصر مدرنیته و بازخوانیِ روشنفکری مذهبی در ایران معاصر به عنوان تأثیرگذارترین جریان در شکل‌گیری فاجعه انقلاب اسلامی. ولی پیش از آن بد نیست به نکته‌ای اشاره داشته باشیم: شکل‌گیری سیمایِ اجتماعیِ فرد و اختلال آن از دیدگاه روان‌شناسیِ تحلیلیِ کارل یونگ.

می‌دانیم که پرسونا در مکتب روان‌شناسی تحلیلی کارل گوستاو یونگ، روان‌شناس سوئیسی، چهره‌ اجتماعی است که فرد به دنیای بیرون ارائه می‌کند. به گفته یونگ: “نوعی ماسک دست‌ساز است که فرد برای نهایت تاثیرگذاری بر دیگران و نیز برای پنهان کردن ماهیت حقیقی خود، از خود ابداع کرده و ارائه می‌دهد.” در دوره‌ رشد در جهت شکل‌گیریِ یک شخصیت بالغ، توسعه‌ یک پرسونای دوام‌پذیر، بخشی اساسی برای انطباق و آماده شدن فرد برای بزرگسالی در یک دنیای بیرونی، واقعی و اجتماعی است. یک “خود” یا Ego قوی، بواسطه یک پرسونای انعطاف‌پذیر با دنیای بیرون ارتباط برقرار می‌کند. اختلال در شکل‌گیری این پرسونا یا سیمایِ اجتماعی فرد است که مشکلات روحی و روانی درپی دارد. یکی از این اختلالات زمانی بروز پیدا می‌کند که فرد با ناخودآگاه جمعی همانندی پیدا می‌کند. یا، به عبارت دیگر، هویّت فردی‌اش با هویّت عامه یکی می‌شود. یا، به‌گفته یونگ، راه‌یابیِ لایه‌هایِ زیرینِ ناخودآگاه جمعی به خودآگاه فردی، موجبِ تورّم شخصیّتی در فرد می‌گردد. به‌گفته یونگ، فردی که در شکل‌گیریِ پرسونای‌اش دچار چنین اختلالی می‌گردد، “از تورّم شخصیّتی یک سیستم می‌سازد و از این پس خودش را حافظ آسوده‌خیالِ یک حقیقتِ بزرگ می‌پندارد، همان حقیقتی که، به باور او، تابه‌حال ناپیدا بوده و باید مکاشفه می‌شده، همان حقیقتی که از نوع آن معارفِ قطعی و مطلق است که نهایتاً به نجات و رستگاریِ انسان‌ها منجر خواهد شد. رویکردی مگالومانیاک یا بزرگ‌بینانه که اغلب در مبتذل‌ترین و شناخته‌شده‌ترین شکل بیرونی‌اش به صورت الهامی پیامبرگونه با تمایلات شهادت‌طلبانه، خود را بروز می‌دهد.”

آیا موهوماتِ روشنفکرانِ مذهبی، از نیمه دوّم قرن بیستم تا به امروز، ناشی از شکل‌گیریِ ناقصِ پرسونایِ مختلِ آنها نیست؟

آیا این اختلال در پرسونایِ یک فرنگ‌رفته و هیچ‌نی‌آموخته از دنیایی بیرونی و عینی که تطبیق با آن از توان “خودِ” ضعیف‌اش خارج است، نیست که در “تولد دوباره اسلام” می‌گوید:

“به راستی احساس می‌کینم که باران فرشتگان و روح، فرو باریدن گرفته است و مطلع فجر، علیرغم این شب سیاه، نزدیکست. ارزش‌های تازه‌ای خلق شده است و سرنوشت آینده ما اکنون دارد نوشته می‌شود. خودآگاهی ما و تکوین ایدئولوژیک اسلام… [و] ناخودآگاه عامیانه به یک دعوت، رسالت و بعثت- آنچنانکه در آغاز بود-، به مرحله‌ای از تکامل رسیده است که دشمن را به هراس انداخته و سرعتی یافته است که بسیاری از جناحهای نالایق، نیمه‌آگاه و یا ضعیف را از تعقیب آن عاجز کرده است.”

آیا نقص کار را باید تنها در نااستواری و معایبِ شناخت‌شناسیِ شریعتی جست، یا ایراد کار در نقص فنّی است و در مخیّله او؟ وگرنه چگونه می‌شود بدفهمی از این دست را تحلیل کرد:

“… یک قزاق وابسته ناگهان ظهور [کرد] و نسخه‌ای را که استعمار به دستش داده [بود] برای تبدیل این کشور به یک آپاندیس مریض استعمار غربی آماده [کرد] و کشوری که در قرون ۱۵ با فتح قسطنطنیه فصلی در تاریخ بشر گشود که پایان قرون وسطی و آغاز قرون جدید را در غرب با آن تعیین می‌کنند…”

منظور شریعتی از “قزاق وابسته” آتاتُرک است و بدفهمی‌اش از تاریخ به حدّی است که می‌گوید رُنسانس و در پی آن روشنگری در اروپایِ غربی، با فتح روم شرقی و مسلمان شدن قسطنطنیه رقم خورد!!

پرسش اینجاست که مگر ممکن است بدفهمیِ سخیفی چنین سطحی‌نگر را تنها و تنها به‌پایِ بی‌سوادیِ وی نوشت و صرفاً از زاویه اِپیستِمولوژیک به اراجیفی از این دست نگاه کرد و ناقص‌عقلی و نقایص روحی و روانیِ محتملِ وی را از محاسبه خارج کرد؟

همین سخافتِ فکر و سخن را در بازرگان می‌توان سراغ گرفت که در معرفیِ مرامنامه نهضت آزادی در ۱۳۴۱، همان‌طور که در ادامه این گفتار خواهیم دید، به گونه‌ای حرف می‌زند که مشخص است فرق میان آزادی و حریّت را نه تنها نمی‌فهمد، که آزادی را از “امتیازاتِ تشیّع” دانسته، تبار فکریِ آن را به پیش از عصر مدرنیته و به صدر اسلام و سنن اسلامی و مسلمانی گره می‌زند!! بازرگان فرنگ‌رفته و هیچ‌نی‌آموخته حتی این را هم از دوران تحصیل و از مطالعات خویش نفهمیده که آزادی، در بیان فلسفی و مدرن کلمه، نه تنها هیچ ربطی به حریّت ندارد که برعکس، نقطه پایانی است بر غلبه کلیسا و بر آنچه ژول فِری، فیلسوف فرانسوی، “هنجارسازیِ مذهبی – قومی” در اروپا می‌نامد و آغاز خردگرایی و بازخوانیِ میراثِ فلسفیِ آتن، فرآیندی که در قرون نوزده و بیست میلادی به سکولاریزم و به لائیسیته منتهی می‌گردد.

اگر چنین باشد و ایراد کار روشنفکران مذهبی از قماش شریعتی ریشه در نقایص روانی و شخصیّتی این افراد نیز داشته و داشته باشد، باید پرسید که سَرنمون‌ها یا آرکه‌تیپ‌هایِ یونگیِ تشکیل‌دهنده ناخودآگاه جمعی، با تمام عناصر مذهبی‌شان، در شکل دادن به ملغمه گفتمانیِ مغلطه‌آمیز روشنفکریِ دینی در ایرانِ پیش از انقلاب چه تأثیری داشته است؟

و پرسش آخر اینکه، آیا اصلاً ممکن است بدون توجه به ابعاد روان‌شناختی اِلیت‌هایِ جامعه، سیر اندیشه در میان آنها را به‌طور جدّی مطالعه کرد؟

هدف در اینجا تنها طرح پرسش بود و بیان این نکته که جایِ فروید و یونگ در پژوهش‌هایِ تاریخی و گفتمانی در ایران معاصر بسیار خالی است و تا زمانی که پُر نشود، فهم ما از خودمان همواره ناقص و درک ما از این حکمتِ کهن که از ما ست که بر ما ست، همواره در حاشیه و در سایه سنگینِ تئوریِ توطئه خاک خواهد خورد.

 

 

 

روشنفکر یا intellectuel، از دیدگاه واژگانی، تاریخی و جامعه‌شناختی، مفهومی است که از تاریخ اندیشه‌ اجتماعیِ فرانسه به دیگر فرهنگ‌ها و نیز به ایران آمده است. خاستگاه اجتماعی آن به اواخر قرن نوزده میلادی و ماجرای دریفوس بازمی‌گردد. دریفوس یک افسر یهودی‌الاصل ارتش فرانسه بود که در ۱۸۹۴ و در پی یکی از تأثیرگذارترین موارد تاریخیِ توطئه قضایی، به اتهام ناروایِ جاسوسی برای امپراتوریِ آلمان بازداشت و محکوم شد. ماجرای دریفوس در تاریخ مدرن نه تنها به پارادآیم یا لگویِ بارز raison d’État  معروف شده است، که با دیگر عناصر تشکیل‌دهنده بستر اجتماعیِ مفهوم روشنفکر نیز در ارتباطی تنگاتنگ قرار دارد، به صورتی که به نمونه مثال‌زدنی این مفاهیم تبدیل شده‌ است: افکار عمومی، دوقطبی شدن افکار، تأثیر شگرف رسانه‌ها در شکل‌گیری این افکار و درنتیجه نقش روشنفکران در شکل دادن به آن. در فضایی آکنده از ناسیونالیزم و یهودستیزی در پی شکست فرانسه در ۱۸۷۱ و جدا شدن دو استان شرقی این کشور و الحاق آن به امپراتوریِ نوپای آلمان، جامعه فرانسوی و افکار عمومیِ آن در له یا علیه دریفوس کاملاً دوقطبی می‌شود. در جریان محاکمه دریفوس، مطبوعاتِ ضدّدریفوسیِ فرانسه از “توطئه یهودیان” علیه جمهوری فرانسه نوشته و خواستار اعدام “افسر خائن” می‌شوند. در این میان، اِمیل زولآ، نویسنده و روشنفکر شهیر فرانسوی، در دفاع از دریفوس مقاله‌ای می‌نویسد تحت عنوان “من محکوم می‌کنم”. بدین ترتیب، ماجرایِ دریفوس تبدیل می‌شود به یک درآم اجتماعی و سیاسی ملتهب‌کننده افکار، با یک پس‌زمینه قوی “توطئه”، که تمامی عوامل شکل‌گیری مفهوم مدرن “روشنفکر” و روشنفکری را می‌توان در آن پیدا کرد. جالب اینجاست که همین ماجرا می‌رفت تا پس‌زمینه شکل‌گیریِ یک جریانِ روشنفکریِ مهم تاریخیِ دیگر را نیز فراهم آورد. داستان از این قرار است که دادگاه دریفوس چنان پژواکی در سطح اروپا پیدا کرد که روزنامه‌نگران از چهار گوشه قاره برای پوشش دادن به آن راهیِ پاریس می‌شدند. یکی از این مخبران مطبوعاتی، تئودور هرتسل، روزنامه‌نگار یهودی‌الاصل و گزارشگر نشریه اتریشی Neue freie Press در پاریس بود. شدّتِ احساساتِ یهودستیزی در جریان این دادگاه چنان تأثیری بر هرتسل گذاشت که وی را بر آن داشت تا در راستایِ واقعیت بخشیدن به آرزوی دیرینه یهودیان دست‌به‌کار شود. نتیجه تلاش وی کتابی شد تحت عنوان “کشور یهود”، رساله‌ای که می‌رفت تا از دل نوزایشِ فرهنگی و زبانیِ یهود، به شکل‌گیریِ جنبشِ صیونیزم سیاسی در عصر جدید بیانجامد.

بنابراین روشنفکر مفهومی است معاصر که از دل یک بحران اجتماعی برخاسته و معادل کلاسیک آن الگوی یونانی فیلسوف است در اعصار گذشته. و چون بستر تاریخی آن در عصر جدید، جامعه فرانسوی است، تعجبی نیز ندارد که برجسته‌ترین و تأثیرگذارترین روشنفکران در قرن بیستم از دل همین جامعه برآمده باشند. در میان اینها می‌توان به چهره‌هایی چون ریمون آرون، ژان‌پُل سارتر و آلبر کامو، برای نمونه اشاره کرد. از میان این سه، تأثیرگذارترین روشنفکر فرانسوی در میان روشنفکران ایرانیِ نسل انقلاب، بدون تردید سارتر می‌باشد. در گرماگرم جنگ الجزایر، سارتر در پیشگفتاری که بر “دوزخیانِ زمین”، کتاب معروف فرانتس فانون، روشنفکر ضدّاستعماری، می‌نگارد، فرازی می‌آورد که از آن روز تا بحال بارها از وی نقل و تفسیر شده است: “باید کُشت! ازپادرآوردن یک اروپایی مثل این است که با یک سنگ دو نشان بزنیم [و همزمان] هم یک ظالم و هم یک مظلوم را از میان ببریم: می‌ماند یک جسد و یک آزاده، یا همان بازمآنده!”

شناخته‌شده‌ترین روشنفکر ایرانی متأثر از سارتر و فانون فرانسوی، علی شریعتی است، روشنفکری انقلابی و اسلامی که با شکل‌گیری نهضت آزادی در ۱۳۴۱ به فرانسه می‌رود و به نظریه‌پردازیِ انقلاب و چگونگیِ تربیت کادرهایِ آن می‌پردازد. نهضت آزادی که پابه‌پای خمینی با اصلاحات شاه مخالفت کرد و در جریان ۱۵ خرداد ۱۳۴۲ به حمایت تمام‌قد از رهبر آینده انقلاب اسلامی برخاست، دربرگیرنده تأثیرگذارترین جریان روشنفکریِ مذهبی در ایران معاصر بمشار می‌رود: مهدی بازرگان، یدالله سحابی و سیدمحمود طالقانی، مؤسسین داخلی آن و چهره هایی چون احمد صدر حاج سید جوادی، و عزت‌الله سحابی از نخستین اعضای آن، و علی شریعتی، مصطفی چمران، ابراهیم یزدی و صادق قطب‌زاده، پایه‌گذاران آن در خارج از کشور بودند. مهدی بازرگان در میهمانی تاسیس نهضت و در معرفی مرامنامه آن می‌گوید:

“ما مسلمان، ایرانی، تابع قانون اساسی و مصدقی هستیم… دین را از سیاست جدا نمی‌دانیم… آزادی را به عنوان موهبت اولیه الهی و کسب و حفظ آن‌ را از سنن اسلامی و امتیازات تشیّع می‌شناسیم. مسلمانیم باین معنی که به اصول عدالت و مساوات و صمیمیت و سایر وظایف اجتماعی و انسانی، قبل از آنکه انقلاب کبیر فرانسه و منشور ملل متحد اعلام نماید، معتقد بوده‌ایم.”

به عبارت دیگر، بازرگان و همفکران‌اش، پیش از آنکه ایرانی باشند، مسلمان‌ اند. مذهب‌شان سیاسی است. از دیدگاه فلسفی، آزادی را نه ویژگیِ اُنتولوژیک و وجودیِ انسان و برآمده (در شکل و محتوایِ نوین‌اش) از تکوینِ علوم انسانی در عصر مدرن و تجاربِ تاریخیِ آن، که همان حُریّتِ اسلامی و “موهبتی الهی” و پیشامدرن دانسته که ربطی به انقلاب فرانسه و عصر روشنگری و منشور ملل متحد نداشته و از “سنن اسلامی و از امتیازات تشیّع” محسوب می‌شود!

و البته، بازرگان و همفکران‌اش مصدقی اند! در این رابطه، پیام شریعتی از پاریس بتاریخ ۵ ژانویه ۱۹۶۲ به “سردار پیر” خواندنی است. در فرازی از این پیام، “معلم شهید ما” در مدّاحی “سردار پیر” چنین می‌گوید:

“ای سردار پیر… کاش می‌توانستی دیوارهای قلعه‌ای را که در آن زنجیرت کشیده‌اند، بشکافی و بیرون آیی تا به چشم خویش ببینی از بذری که در مزرعه اندیشه‌ها افشانده‌ای، نسلی روئیده است که جز به جهاد نمی‌اندیشد… هر کجا که می‌گذریم، سخن از تو است و پیکار مقدس تو… ما به تو اعلام می‌کنیم بنائی را که پی ریختی می‌سازیم، جهادی را که آغاز کردی به پایان می‌بریم و دیواره‌های استبدادی را که شکافتی فرو می‌ریزیم… به‌پا‌خاسته‌ایم تا … استعماری را که تو مجروح کردی، بمیرانیم…”

ناگفته پیدا ست که در ملغمه بی‌قائده مطلق‌هایِ متنافیِ شریعتی، از دعویِ حقوقیِ دولت ایران علیه یک شرکتِ خصوصیِ نفتی و جهاد برای بمیراندن استعمار مجروح، ترکیبِ بی‌سروته و ناهمگونی پدید می‌آید که معلوم نیست هدفِ آن تعدیل امتیاز نفت است یا درافتادن با یک قولِ صنعتی و نظامیِ غربی که از جنگی مهیب پیروز درآمده و درگیر جنگی نه‌چندان سرد با قول استبداد شرقی است! سردرگمیِ مفهومی در خطابه‌هایِ شریعتی در حسینیه ارشاد و به‌طور کلی در افاضاتِ روشنفکرانِ مذهبی در اینجا و آنجا، از قاطی کردن آزادی به معنایِ مدرن کلمه گرفته با حریّت تا مخلوط کردن دادرسیِ حقوقی برای بازبینیِ یک قرارداد از یک سو و جهاد برای به قتل رساندن استعمار از سوی دیگر، نوعی روان‌نژندی به معنای دقیق روان‌شناختی آن است: اختلال شخصیت نوروتیک و هیستریِ ناشی از آن بیانگر انفصال بیمار از دنیایِ پیرامونی است، انفصالی که در حادترین شکل‌اش به انقطاع کامل میان ذهنیّتِ وی و عینیّتِ بیرونی منتهی می‌گردد.

تنها دو سال پس از آنکه بازرگان خود و دیگر روشنفکرانِ اسلامیِ گردآمده در نهضت را “تابع قانون اساسی” مشروطه اعلام می‌کند، نهضت آزادی شاخه‌ای مسلح تحت عنوان گروه سماع (مخفف “سازمان مخصوص اتحاد و عمل”) را پایه‌‌گذاری می‌کند. موسسه مطالعات تاريخ معاصر ايران در رابطه با شکل‌گیریِ این سازمان مخفی و چریکی می‌نویسد:

“پس از سرکوب قيام پانزده خرداد ۱۳۴۲ توسط رژيم پهلوی، فعالان نهضت آزادی در خارج از کشور شيوه مبارزه عليه رژيم را تغيير دادند… بدين ترتيب، تربيت نيروهای نظامی مورد نياز نهضت در کشورهای الجزاير و مصر مورد بررسی قرار گرفت و پس از مذاکره نمايندگان نهضت آزادی با مقامات اين دو کشور، گروهی از داوطلبان، از جمله دکتر چمران در سال ۱۳۴۲، برای طی دوره‌های ويژه نظامی راهی مصر شدند و در اولين جلسه آشنايی آنان موافقتنامه‌ای جهت طی دوره‌های چريکی و نظامی توسط اعضای سماع و ديگر افرادی که اين سازمان معرفی می‌نمود به امضا رسيد. سماع اولين سازمان مخفی ايرانی بود که برای انجام مبارزه مسلحانه با رژيم پهلوی در صدد فراگيری شيوه جنگ چريکی برآمد و دکتر چمران با نام مستعار جمال در اين دوره‌ها شرکت نمود.”

در سال‌های ۵۰ و ۶۰ میلادی، منطقه خاورمیانه مانند دنیا تحت تأثیر اوج‌گیری خطرناک جنگ سرد است و تمامیّت ارضی ایران عمدتاً از دو سو شدیداً تهدید می‌شود: یکی از سوی روسیه شوروی در شمال، و دیگری از سوی اعراب و به ویژه پان‌عربیزم ناصری. پان‌عربیزمی که با قدرت‌یابی افسران کودتاچی و ناسیونال‌سوسیالیستِ عرب در دهه ۵۰ میلادی در مصر، سوریه و عراق به نوک پیکان سیاست عرب تبدیل شده بود. سیاستی که عمدتاً سه هدف را دنبال می‌کرد: “نابودی اسرائیل”؛ ستیز با دولت‌هایِ استعماریِ پیشینِ غربی؛ مبارزه با منافع ایران در منطقه. برای مقابله با این تهدید، شاه ایران سیاستی را در پیش می‌گیرد تحت عنوان ملی‌گرایی مثبت و مبتنی بر دو محور: رشد اقتصادی و رفاه اجتماعی در داخل؛ و مقابله با تهدیدهای خارجی فوق‌الذکر در خارج از مرزهای ایران در چارچوب همکاری راهبردی با ایالات متحده آمریکا. همزمان، دستگاه‌های اطلاعاتی ایران و اسرائیل همکاری‌های خود را در قالب مبارزه با تهدهای مشترک آغاز می‌کنند. عبدالناصر در آن زمان سرسخت‌ترین “رئیس” عرب در ستیز با منافع ملی ایران بود، تا جایی که بخش بزرگی از تلاش‌هایِ دستگاه‌هایِ اطلاعاتیِ ایران در شام و در لبنان به خنثی کردن اقداماتِ ایران‌ستیزانه وی اختصاص داشت. در همین چارچوب مبارزه با ناصریزم بود که اداره خاورمیانه دستگاه اطلاعاتی و امنیتیِ ایران در دهه ۶۰ میلادی برنامه‌ای را تحت عنوان “طرح سبز” طراحی کرده و به مرحله اجرا می‌گذارد. مجتبی پاشایی، طراح این برنامه و مدیر اداره فوق در ساواک، هدف “طرح سبز” را این گونه خلاصه کرده بود:

“ما باید تهدید ناصر را در سواحل مدیترانه خنثی کنیم تا مجبور نباشیم روزی این کار را در خاک ایران انجام دهیم.”

در قالبِ همکاری‌هایِ اطلاعاتی و امنیتیِ ایران و اسرائیل، اسرائیلی‌ها همواره توجه مخاطبین ایرانی خود را به این نکته جلب می‌کردند که تهدید اصلی از “عمق عرب به پهنای ۱۵۰ کیلومتر در آن سوی مرز” می‌باشد و این نوار ۱۵۰ کیلومتری را باید مدام تحت نظر داشت [جالب اینجاست که خمینی از عتبات و از دل همین “عمق عربی به پهنای ۱۵۰ کیلومتر” آمد و با قدرت گرفتن او و روشنفکران مذهبی‌اش، اعراب به سرکردگی بعثیون عراقی به ایران یورش آورده و چهار دهه بعد هم مهمترین پایگاه هوایی ایران در اختیار روس‌ها گذارده می‌شود!].

همزمان با اصلاحات شاه و مخالفت خمینی و روشنفکران مذهبی با آن، نهضتِ آزادی و شاخه برون‌مرزیِ آن مسئولیّتِ تعمیقِ شبکه عربیِ تهدید علیه منافع ملی ایران را به‌دوش می‌گیرد. ویدا معزی‌نیا از مؤسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران، در راتباط با نقش روشنفکران مذهبی و مصطفی چمران، با اشاره به “هجرت بزرگ” (!) وی از آمریکا به لبنان می‌گوید:

“سماع اولين سازمان مخفی ايرانی بود که برای انجام مبارزه مسلحانه با رژيم پهلوی در صدد فراگيری شيوه جنگ چريکی برآمد و دکتر چمران با نام مستعار جمال در اين دوره‌ها شرکت نمود. او اوايل سال ۱۳۴۵ به لبنان رفت و پس از مدتی کوتاه به آمريکا بازگشت و مقدمات هجرت بزرگ خود به لبنان را فراهم آورد. در سال ۱۳۴۹ بنا به دعوت امام موسی صدر رهبر شيعيان لبنان برای بار دوم وارد لبنان شد و پس از استقرار در شهر صور مديريّت مدرسه فنی جبل‌العامل را که در هشت کيلومتری اين شهر قرار داشت بر عهده گرفت. با حضور دکتر چمران در لبنان و در کنار امام موسی صدر، فعاليت شيعيان لبنان ابعاد تازه‌ای يافت  و مدرسه فنی جبل‌العامل به صورت محلی برای آموزش سياسی، ايدئولوژيک و نظامی شيعيان درآمد و به دليل نزديکی شهر صور با اردوگاههای فلسطينی روابط با آنان گسترش يافت و دکتر چمران به موازات تعميق اين روابط به عنوان يکي از حاميان اصلی مقاومت فلسطين عليه اسرائيل تمام تلاش خود را برای همکاری سازمان آزاديبخش فلسطين به کار گرفت.”

 

 

 

باری! در گرماگرمِ جنگِ سرد و تبعاتِ آن در خاورمیانه، همان‌گونه که در گفتار هفته پیش آوردیم، نهضتِ آزادی، به عنوان مهم‌ترین و تأثیرگذارترین محفلِ روشنفکریِ مذهبی و “مصدقی” در ایران، همکاری با دشمن شماره یک ایران را در شامات “تعمیق” داده، در صدر اقدامات و اولویت‌هایِ شرعیِ خود قرار می‌دهد…

واسطه میان روشنفکرانِ مذهبیِ نهضتِ آزادی و شاخه نظامی آن یعنی سماع، از یک سو، و انقلابیون الجزایر و از طریق آنها جمال عبدالناصر مصری، از سوی دیگر، علی شریعتی است. سعید فائقی، “معاون سازمان تربيت بدنی در دولت اصلاحات”، در رابطه با نقش محوری شریعتی در متصل کردن سماع با گروه‌ها و دولت‌های عربی می‌گوید:

“در مقاومت دکتر شريعتی همين بس که وقتی در سال ۱۳۴۳ به ايران مراجعت کرد، در همان ايام يارانش تحت عنوان گروه سماع در مصر مشغول آموزش دوره چريکی بودند (چمران، يزدی، راستين، امين و…) که نخستين سازمان مخفی بود برای مبارزه مسلحانه با رژيم کودتا و اتفاقا اين دکتر شريعتی بود که به دليل همکاری‌اش با ارگان جبهه آزادی‌بخش الجزاير و از طريق انقلابيون الجزاير و ارتباط آنها با جمال عبدالناصر، اين امر را فراهم کرده بود و وقتی به ايران آمد، در مرز بازداشت شد و چنان ساواک را منحرف کرد که نه تنها آن روز بلکه هيچ وقت متوجه اين امر نشدند و اتفاقا دکتر شريعتی به ايران آمده بود که نسل جوان کشور را برای انقلاب آماده کند و به اعتراف کانون نويسندگان، با توانايی بزرگ خويش از عهده آن برآمد.”

اشاره معاون سازمان تربيت بدنی دولت به اصطلاح اصلاحات به “بيانيه تسليت فقدان مرحوم شريعتی” است که از سوی کانون نويسندگان ايران در سوم تيرماه ۱۳۵۶ انتشار می‌یابد. کانون نویسندگان در آن بیانیه چنین می‌گوید:

“نويسنده آزاده – دکتر علی شريعتی – سرانجام در روند تحقق آرزوهایِ انسانی‌اش اين جهان را بدرود گفت. کشور ما ايران در تاريخ فرهنگ خود از اينگونه مجاهدان فضيلت، بسيار پرورده است… دکتر شريعتی با وجود همه ممنوعيت‌های خلاف قانون، توانست در بحرانی‌ترين دوران گسيختگی فرهنگ ايران، نسل جوان کشور ما را در حد وسيع و توانايی‌های بزرگ خويش در حوزه آگاهی و تفکر و مسووليت، آموزش و پرورش دهد. از اين حيث شايسته تعظيم و احترامی بی‌دريغ است.”

درنگی در این بیانیه بکنیم و به سه نکته اشاره داشته باشیم.

نخست اینکه، منظور کانون نویسندگان از “دورانِ گسیختگیِ فرهنگِ ایران” همان مقوله‌ای است که آل احمد از آن در ۱۳۴۱ و همزمان با شکل‌گیریِ نهضتِ آزادی تحت عنوان “غربزدگی” یاد کرده بود.

نکته دوّم اینکه شاید منظور کانون نویسندگان ایران از “توانایی‌هایِ بزرگ” شریعتی، رساله دکترای وی در سوربُن باشد. رساله‌ای که تنها نسخه باقیمانده از آن، لابد به خاطر کیفیّتِ آکادمیک‌اش، در سال‌های دوهزار میلادی به‌گفته مسئولین کتابخانه سوربُن پاریس، “ناپدید شده است”!!!

ونکته سوّم اینکه معلوم نیست منظور کانون نویسندگان در آن بیانیه کذایی از “ممنوعيت‌هایِ خلافِ قانون”ی که علی شریعتی گویا با آنها روبرو بوده، چیست! نه تنها پژوهش‌هایی که در سال‌های اخیر صورت گرفته به روشنی معلوم می‌سازد که در ایران پیش از انقلاب تنها نیرویی که از آزادی عمل گسترده‌ای برخوردار بوده نیروهای مذهبی بوده‌اند، که در قالب “طرح سبز”، طرحی که در چارچوب مقابله با ناصریزم در اداره خاورمیانه دستگاه اطلاعاتی و امنیتیِ ایران در دهه ۶۰ میلادی برنامه‌ریزی شده بود، وجوهات نقدی بسیار قابل‌ملاحظه‌ای از طریق ساواک و سازمان اوقاف در عتبات و در لبنان میان “آیات عظام” و در جهت تقویت مالی شیعیان در راستایِ مبارزه با پان‌عربیست‌هایِ حامیِ ناصر توزیع شده بود: بر اساس پژوهش‌هایِ عباس ویلیام سمیعی در رابطه با سیاست شاه در لبنان و نقش ساواک، “برای گم کردن ردّپای ساواک، مبالغ هنگفتی پول نقد از طریق دربار، سازمان اوقاف و حساب‌های بانکی دستگاه اطلاعاتی ایران در اروپا، برای آیات بزرگ نجف ارسال می‌گشت، مبالغی که در ۱۹۵۹ و در ۱۹۶۰ سالانه برابر بود با ۵۲۰ هزار دلار آمریکا.” [عباس سمیعی، سومین رئیس سازمان محیط زیست ایران در زمان شاه و نخستین رئیس همین سازمان بعد از انقلاب اسلامی، از اعضای مؤسس نهضت آزادی در دهه چهل خورشیدی است!]

اضافه بر همه این‌ها و برای این که به توخالی بودن “ممنوعیت‌هایِ خلافِ قانون”ی که گویا نیروهایِ مذهبی و از جمله علی شریعتی با آن در ایران پیش از انقلاب روبرو بودند پی ببریم، کافی است به اشارات معاون سازمان تربيت بدنی دولت به اصطلاح اصلاحات بازگردیم و فرازهایی از آن را در ارتباط با دامنه عمل بلامنازع شریعتی در آن روزگار بخوانیم.

پس از یادآوری بیانیه کانون نویسندگان در “فقدان مرحوم شریعتی”، سعید فائقی، معاون تربیت بدنی در دولت “اصلاحات” می‌گوید:

“خاطرم هست همان روز که اين بيانيه را رويت کردم ياد سال ۱۳۵۱ افتادم که برای ادامه تحصيل تازه به تهران آمده بودم و در دبيرستان مروی تهران مشغول تحصيل بودم. روزی به اتفاق برادر مرحومم جهت ثبت نام در کلاس های مرحوم دکتر شريعتی به حسينيه ارشاد مراجعه کرده بوديم که متجاوز از شش هزار نفر قبل از ما ثبت نام کرده بودند. در همه آن سال‌ها هيچ وقت و برای هيچ فردی چنين استقبالی نديده بودم و وقتی امروز به آن بيانيه نگاه می‌کنم، می‌گويم؛ اگر در حوزه آگاهی و تفکر و مسووليت، تعليم و تربيت دکتر شريعتی نبود ما چه وضعی پيدا می‌کرديم؟”

پرسش اینجاست که اگر، بقولی کانونی‌ها، شریعتی واقعاً با “ممنوعيت‌های” جدّی و خلاف قانون مواجه بوده، پس چگونه است که “شش هزار نفر” در کلاس‌های وی در حسینیه ارشاد ثبت‌نام کرده بودند؟!

سعید فائقی در ادامه و پس از اشاره‌ای کوتاه ولی مهم به “ريزش‌هایِ صورت گرفته در مناصبِ مديريتی” پس از انقلاب، نکته‌ای را یادآور می‌گردد که نه تنها توخالی بودن ادعاهای کانون نویسندگان و روشنفکران مذهبی مبنی بر ممنوعیت‌های خلاف قانون اعمال‌شده از سوی “نظام کودتایی تادندان مسلح” علیه نیروهایِ مذهبی را نشان می‌دهد، که از ابعاد ناگفته‌ای از اهمیّت حیاتی روشنفکران مذهبی در حفظ نظام به عنوان اوجبِ واجبات پرده برمی‌دارد. فائقی در این رابطه می‌گوید:

“[با] همه ريزش‌های صورت گرفته در مناصب مديريتی، بعد از سی و چند سال، هنوز دانش‌آموختگان درس دکتر شريعتی هستند که در مواقع حساس و بروز بحران کمر همّت می‌بندند و با پايمردی خود، مشکلات را رفع می‌کنند.”

انقلاب اسلامی به‌راستی ضدّانقلاب مشروطه بود. علی انصاری، استاد تاریخ ایران و مدیر انستیتو مطالعات ایران در دانشگاه سنت اندروز، عضو انستیتوی سلطنتی امور بین‌الملل بریتانیا (چتم هاوس) و نیز عضو و مدیر پروژه “ایران مدرن” در انستیتوی بریتانیا برای کمیسیون مطالعات ایرانی، در رابطه با وضعیت ایران در مقطع انقلاب مشروطه و جنگ اوّل جهانی و گرد آمدن نسل ملی‌گرایِ روشنفکری در ایران دور رضا خان، گفتگویی دارد خواندنی با اسکندر صادقی بروجردی، دانشجوی سال آخر دکترا در دانشگاه آکسفورد که موضوع پایان نامه خود را “تاریخ سیاسی و روشنفکری ایران مدرن” انتخاب کرده است. انصاری درباره روشنفکران نسل اوّل و رضا خان، “فرمانده یکی از معدود نیروهای نظامی در کشور [که] احتمالا بیش‌تر از دوهزار نیروی آموزش‌دیده در اختیار نداشت”، می‌گوید:

“روند حرکت انقلاب مشروطه به نوبه خود با هرج و مرج و بی‌ثباتی همراه بود به نحوی که تا سال ۱۲۹۱، هیچ شکل معناداری از حکومت مرکزی در ایران وجود نداشت. مشکل بروز جنگ جهانی اول را هم به این مشکلات اضافه کنید و این‌که ایران … با مسایل اجتماعی و اقتصادی بی‌شماری دست و پنجه نرم می‌کرد. بسیاری از روشنفکران ایرانی – مانند ملی‌گرای معروف، حسن تقی‌زاده – از شکست انقلاب در دست‌یابی به اهداف‌ خود بسیار دلسرد شده و به این نتیجه رسیدند که اصلاحات قانون اساسی در نبود دولت مرکزی بی‎معنی بوده و آن‎ها باید یک گام به عقب برداشته و پیش از محدود کردن دولت، ابتدا آن‌ را ایجاد کنند.”

انصاری که اخیراً اثری تحت عنوان سیاست‌های ملی‌گرایی در ایران مدرن منتشر کرده است، در ادامه و در ارتباط با تجربه رضاشاه و “شکل‌گیری ایده‌های وی در زمینه نظم سیاسی، ملی‌گرایی و ‌میهن‌پرستی و مدرن‌سازی کشور و جامعه”، می‌گوید:

“بخش زیادی از این ایده‌ها متعلق به روشنفکرانی بود که رضاشاه را دوره کرده بودند؛ افرادی که از کودکی با احساسی مملو ازغروری متمایز نسبت به ایران باستان تربیت شده بودند. نکته کلیدی که باید در این‌جا به آن توجه داشت، این است که منبع تغذیه فکری و سیاسی روشنفکران آن روزگار نه ایران هخامنشی – که از منظر باستان شناسی تا به آن‌روز تاثیری برجامعه نگذاشته بود – بلکه ایران ساسانی بود که در ادبیات کلاسیک و به‌ویژه شاهنامه خود را نشان ‌می‌داد. افسانه‌های تاریخی ساسانیان عمیقا در فرهنگ عامه ایران ریشه دوانده بودند… برای رضاشاه، همان‌گونه که لقبش نشان می‌دهد، ساسانیان سمبل دولتی مرکزی و قدرتمند با هویت ایرانی و با محوریت پادشاه بود. ساسانیان برای روشنفکران ایرانی آن دوران، مدلی بومی و اصیل به‌شمار می‌رفتند که می‌توانستند با تقلید از آن، حکومت نوین مدنظرخود را در ایران ایجاد کنند.”

انقلاب اسلامی را می‌توان به‌راستی ضدّانقلابِ مشروطه نامید: نه تنها مرحله اوّل آن با مخالفت روشنفکران مذهبی و خمینی و روحانیّت دون‌پایه با اصلاحاتِ پهلویِ دوّم در ۱۵ خرداد ۴۲ شکل می‌گیرد، که با پیروزی ائتلاف روحانیّت، روشنفکران مذهبی و روشنفکران چپ در ۲۲ بهمن ۵۷، با حمله اعراب به ایران و با نفوذ روسیه به زیرساخت‌هایِ هسته‌ای و دستگاه‌های اطلاعاتی و پایگاه شاهرخی و تقسیم سهم ایران از دریای مازندران میان جمهوری‌هایِ پیشین اتحاد شوروی، دو تهدیدی که از شمال و از جنوب غربی از عمق ۱۵۰ کیلومتری دشمن عربی در درازایِ جنگ سرد رودررویِ منافع و مرزهای ایران صف‌آرایی کرده بود نیز تحقق می‌یابد. به عبارت دیگر، نه تنها دولتی که رضا شاه ساخته بود از سرتاپا اسلامی می‌شود، که جهت‌گیری‌هایِ راهبردیِ ایران نیز به نفع “دنیایِ اسلام” و “نهضت فلسطین” و منافع قدرت استعماریِ روس، به‌ضرر منافع ملی ایران عوض می‌شود.

و بی‌تردید آن‌که کلیدی‌ترین نقش را در این واژگونیِ اهداف و ارزش‌ها در روشنفکریِ ایران در نیمه دوّم قرن بیستم داشته است، کسی نیست جز جلال آل احمد، کسی که پایگاه اطلاع‌رسانی حوزه از وی به عنوان “مردی که آینه و آینه‌دار یک نسل بود” یاد می‌کند. صادق زیباکلام نیز، در نشستی در نقد و بررسی کتاب “در خدمت و خیانت روشنفکران“، تأثیرگذارترین اثر آل احمد در کنار “غربزدگی”، می‌گوید: “جاودانه شدن این کتاب با توجه به غرب‌ستیز بودن آن به دلیل کارکردی است که برای جمهوری اسلامی دارد.” وی در ادامه اشاره‌ای به فصل هفتم “در خدمت و خیانت روشنفکران” داشته، آن را “در واقع مانیفست جمهوری اسلامی ایران” می‌شمارد.

آل احمد، درحالی‌که سخنرانی “حضرت خمینی” را به عنوان یک روحانی روشنفکر ضمیمه ششم فصل چهارم جلد دوّم “در خدمت و خیانت روشنفکران” می‌کند، در همان آغاز فصل هفتم، یا به‌گفته زیباکلام “مانیفست جمهوری اسلامی”، زیر عنوان “روشنفکر، امروزه‌روز”، چنین می‌نویسد:

“در «غربزدگی» بسرعت اشاره کرده‌ام که اعدام شیخ فضل الله نوری علامت استیلای غربزدگی بود بر این مملکت. و این جا می خواهم بیفزایم که گرچه ظاهراً اعدام آن بزرگوار علامتِ پیروزیِ مشروطیت به حساب می آمد، اما به علت قضایای بعدی و کودتای ۱۲۹۹ و دیگر اتفاقات چهل و چند ساله اخیر، آن واقعه بزرگ‌ترین نشانه شکست مشروطیت هم از آب درآمد؛ و در عین حال بزرگ‌ترین علامتِ شکستِ روشنفکران. چون اگر بپذیریم که در نهضت مشروطه فکر و اندیشه را روشنفکر غربزده داده بود و حرکت اجتماعی را روحانیت برانگیخت و چون آن حرکت بزرگ‌تر و مفروض اجتماعی، که بایست حاصل مشروطیت می‌بود در عمل به دست نیامد – یعنی که طبقه جدیدی جایگزین طبقه حاکم وقت نشد – و ناچار چون نهضت مشروطه ابتر ماند، به این مناسبت هر دو عامل ذهنی و اجتماعیِ نهضت مشروطه با شکست مواجه شد و به ناکامی رسید و درست از دوره کودتا به بعد است که هم روشنفکری و هم روحانیت از معرکه خارج می شوند.”

آل احمد کار تدوین این کتاب را در ۱۳۴۲ و “به انگیزه خونی که از مردم در ۱۵ خرداد سال ۴۲ ریخته شد” شروع می‌کند. ناگفته نماند که پروپاگاند “روشنفکران متعهد”، “خون ریخته‌شده از مردم در ۱۵ خرداد ۴۲” را تا ده هزار نفر تخمین زده بود!! درحالی‌که عمادالدین باقی در “بررسی انقلاب ایران” مجموع “شهدای انقلاب” از ۱۵ خرداد ۴۲ تا ۲۲ بهمن ۵۷ را، با “احتساب شهدایِ گروه‌هایِ چپ”، جمعاً “حدود ۳۱۶۴ نفر” برآورد کرده است، “روشنفکران متعهد” ایرانی، پیش از پیروزیِ انقلاب‌شان و از طریق روابطی که با نیروهای چپ در اروپا برقرار کرده بودند، در هفته‌نامه لونیته، ارگان حزب سویالیست فرانسه، از “۵۰۰۰ کشته در میان کارگران، دهقانان و پیشه‌وران” صحبت کرده (!)، زیر قلم پُل بالتا، روزنامه‌نگار فرانسوی، در روزنامه لوموند چاپ پاریس این رقم را تا “ده هزار کشته” نیز افزایش می‌دهند! بدین ترتیب، خرافه‌سازی از دروغ، زیر قلم “روشنفکر متعهد” ایرانی و با حمایتِ رسانه‌هایِ اروپایی وجهه جهانی پیدا می‌کند. با پیروزیِ اتحادِ روحانیّت و “روشنفکران متعهد” در ۲۲ بهمن، خرافاتِ سیاسی سر از قانون اساسیِ درمی‌آورد و به حقیقتِ مطلق تبدیل می‌شود، قانونی که در ارتباط با “طلیعه نهضت” و “انقلاب عظیم و خونبار امت اسلامی در خردادماه ۴۲” در پیشدرآمد خود از “روشنفکران متعهد و روحانیت مبارز” و ادامه راه آنان در کنار یکدیگر و در میان “تبعید و زندان و شکنجه و اعدام” می‌گوید.

اگر نسلِ نخستِ روشنفکری در ایران ملی بود و الگویِ بومیِ ساسانیان را برای پی‌ریزیِ یک حکومتِ ملی و قابل‌اصلاح در برابر خود نهاده و برای رسیدن به همین هدف دور رضا شاه گرد آمده بود، تا نخست دولتی بسازد و سپس آن را به ابزار اصلاحاتِ خردبنیاد در کشور تبدیل سازد، نسل روشنفکری امثال آل احمد و شریعتی، پیش از اسلام را “جاهلیه” و ساسانیان را عین “تحجر” می‌داند. در پاسخ به این پرسش که “من نمی‌دانم با این تعبیر روشنفکر چه باید کرد؟” آل احمد می‌پرسد که آیا مقصود از این “اسم و مسمایی که از صدر مشروطیّت بیخ ریش زبان فارسی” بسته‌اند، “حکایتِ گنگی از بازگشت به کاست متحجر دوره ساسانی نیست؟”

در ضمیمه هشتم فصلِ ششم جلدِ دوّم “در خدمت و خیانت روشنفکران”، آل احمد در نامه‌نگاری با اصغر شیرازی‌نامی در آذر ۱۳۳۹، در باره تجربه سیاسی خود از ۱۳۲۰ تا مرداد ۳۲ می‌نویسد…

“… یادت هست نوشته بودی ما دنبال پیغمبر و امام معصوم نمی‌گردیم؟… اما من از همان اوّل دنبال امام معصوم می‌گشته‌ام. آخر این عصمت تنها چیزی بوده که همیشه کمش داشته‌ام. من از همان سال ۳۲ فهمیدم که در این سیاست دنبال هر چه بگردی عیبی ندارد. امّا اگر قرار باشد در چنین دنیایی دنبال این عصمت بگردی، بسیار احمقی. به این علت بوده است که سیاست را رها کرده‌ام…”

آل احمد برای این‌که عصمت را در سیاست پیدا کند، تنها به چهار سال وقت بیشتر نیاز نداشت! وی که در ۱۳۴۳ راهی سفر حج می‌شود و حاج جلال از مکه بازمی‌گردد، پیش از سفر ملاقاتی با خمینی دارد و با وی که “غربزدگی” توجه‌اش را جلب کرده بود، آشنا می‌گردد. پس از آن، همچنان که گفتیم، راهی حج می‌شود و خسی می‌گردد در میقات و نامه‌ای می‌نویسد به بارگاه حضرتِ عصمت در سیاست. در امروزه‌روزی که با ورود عصمت به سیاست ۳۰درصد جمعیت ایران گرسنه است و روس‌ها در شاهرخی به سلامتیِ شیعه جعفری وُدکا می‌نوشند و دنیای اسلام در برابر کشور ما شمشیر را از رو بسته و حاج قاسم ارتش آزادی‌بخش شیعه دست‌وپا کرده است، بازخوانی نامه حاج جلال به حضرت امام خمینی بسیار آموزنده است:

“آیت اللها! وقتی خبر خوش آزادی آن حضرت تهران را به شادی واداشت، فقرا منتظرالپرواز بودند به سمت بیت‌الله؛ این است كه فرصت دست‌بوسی مجدد نشد اما این جا دو سه خبر اتفاق افتاده و شنیده شده كه دیدم اگر آنها را وسیله‌ای كنم برای عرض سلامی بد نیست.

اول این كه مردی شیعه جعفری را دیدم از اهالی الاحسا- جنوب غربی خلیج فارس، حوالی كویت و ظهران- می‌گفت ۸۰ درصد اهالی الاحساء و ضوف و قطیف شیعه‌اند و از اخبار آن واقعه مؤلمه پانزده خرداد حسابی خبر داشت و مضطرب بود و از شنیدن خبر آزادی شما شاد شد. خواستم به اطلاعتان رسیده باشد كه اگر كسی از حضرات روحانیون به آن سمت‌ها گسیل بشود هم جا دارد و هم محاسن فراوان.

دیگر این كه در این شهر شایع است كه قرار بوده آیت‌الله حكیم امسال مشرف بشود، ولی شرایطی داشته كه سعودی‌ها دو تایش را پذیرفته‌اند و سومی را نه. دوتایی را كه پذیرفته‌اند داشتن محرابی برای شیعیان در بیت‌الله و تجدید بنای مقابر بقیع و اما سوم كه نپذیرفته‌اند حق اظهار رأی و عمل در رؤیت هلال. به این مناسبت حضرت ایشان خود نیامده‌اند و هیئتی را فرستاده‌اند گویا به ریاست پسر خود. دیگر این كه گویا فقط دو سال است كه به شیعه در این ولایت حق تدریس و تعلیم داده‌اند، پیش از آن حق نداشته‌اند.

دیگر این كه [كتاب] «غرب زدگی» را در تهران قصد تجدید چاپ كرده بودم با اصلاحات فراوان. زیر چاپ جمعش كردند و ناشر محترم متضرر شد. فدای سر شما.

دیگر اینكه طرح دیگری در دست داشتم كه تمام شد و آمدم، درباره نقش روشنفكران میان روحانیت و سلطنت و توضیح این كه چرا این حضرات همیشه در آخرین دقایق طرف سلطنت را گرفته‌اند و نمی‌بایست. اگر عمری بود و برگشتیم تمامش خواهم كرد و به حضورتان خواهم فرستاد. علل تاریخی و روحی قضیه را گمان می‌كنم نشان داده باشم. مقدماتش در «غرب‌زدگی» ناقص چاپ اول آمده.

دیگر این كه امیدوارم موفق باشید؛ والسلام

مكه روز شنبه ۳۱ فروردین ۱۳۴۳- ۸ ذی الحجه ۱۳۸۳”

ناگفته پیدا ست که منظور فقرا در بیت‌الله از آن طرح دیگر “درباره نقش روشنفكران میان روحانیت و سلطنت و توضیح این كه چرا این حضرات همیشه در آخرین دقایق طرف سلطنت را گرفته‌اند و نمی‌بایست”، همان دوجلدیِ کذایی است تحت عنوان…”در خدمت و خیانت روشنفکران”!!

 

signature


این مقاله را به اشتراک بگذارید

بیماریِ پوکیِ نخبگان – رامین پرهام

پوکیِ نخبگان یک اختلالِ ساختاری است. در دورانِ انحطاطِ اندیشه بروز می‌کند. از دیدگاه آسیب‌شناسی، به کاهش استحکام و همبندیِ اجتماعی منتهی می‌شود و شکنندگی و شکستگی سرانجام آن است.

اِلیت را در فارسی نخبگان ترجمه کرده‌اند. در جامعه‌شناسیِ سیاسی، اقلیتی را که در “رأس هرم منزلتِ اجتماعی و امتیازات” قرار می‌گیرد و از این راه “سهم نابرابر و بزرگ‌تری از قدرت و ثروت” را تصاحب می‌کند، اِلیت یا نخبگان گویند. این اقلیتِ بالادست نخبگانِ سیاسی، مالی، اقتصادی، نظامی، فرهنگی، هنری و روشنفکری را دربرمی‌گیرد. هارولد لاسوِل، اندیشمند علوم سیاسی و نظریه ارتباطات در آمریکا در سده بیست میلادی، در این باره می‌گوید: “مطالعه سیاست، مطالعه تأثیرگذاری و تأثیرگذاران است. تأثیرگذاران آنهایی هستند که سهم بیشتری از آنچه به‌چنگ‌آوردنی است، به‌چنگ می‌آورند. آنهایی که سهم بیشتری دارند را اِلیت می‌گویند. مابقی را توده.”

به عبارت دیگر، مطالعه سیاست، مطالعه نافذ و نفوذپذیر است. مطالعه اِلیت و توده. ناگفته پیدا ست که فکرسازان بخشی از این اِلیت هستند. سهم‌شان بیش‌تر است. هم از منزلت، هم از حضور و هم از مسئولیت. جنایت‌کار فکرساز نیست. فکرساز است که جانیت‌کار می‌سازد. فکر و فکرسازِ بَد است که جنایت‌کار “خوب” می‌سازد!

چارلز رایت میلز یکی دیگر از اندیشمندانِ آمریکایی در علوم انسانی و اجتماعی در قرن بیستم بود. وی در “نخبگان قدرت” و در تعریفِ اِلیت می‌گوید: “این حلقه‌های سیاسی، اقتصادی، و نظامی که مجموعه پیچیده‌ای از گروه‌های منطبق بر هم و کوچک اما غالب و مسلط هستند، در تصمیم‌گیری‌هایی شریک اند که تاثیرشان دست‌کم در سطح ملی است. به عنوان یک اصل، آنها یکدیگر را می‌پذیرند، یکدیگر را درک می‌کنند، با یکدیگر ازدواج می‌کنند و حتی اگر همراه با یکدیگر هم نباشد، مانند یکدیگر فکر و کار می‌کنند.”

به عبارت دیگر، نخبگان، با تجارت و ازدواج و تقسیم کار و ثروت، به تحکیم روابط درونی خود برای استمرار بخشیدن به قدرتِ “ولی نعمت” خویش می‌پردازند. براندازیِ گفتمانی که بساط قدرت یا تأثیرگذاری ایشان در سپهر افکار عمومی را فراهم آورده است، به برافتادن ایشان از “رأس هرم منزلت اجتماعی و امتیازات” ناشی از آن منجر می‌شود. بنابراین، فاصله جغرافیایی تأثیری در “همفکری و همکاری” ایشان بایکدیگر ندارد. چه در تهران باشند چه در یِنگِ دنیا، از یک قماش اند و در پی حفظ سهم نابرابر خود در عرصه تأثیرگذاری بر افکار عمومی. چراکه چون پرده برافتد، نه تو مانی و نه من…

مدت‌ها ست که مطالعه و کنکاش در بابِ اِلیت، ذهن مرا بخود مشغول داشته است. ساده‌ترین بیانی که در تعبیر باور خود در این زمینه بدان رسیده‌ام این است: اِلیتِ پوک یک تهدید است!

چراکه بزرگان ما از دیرباز گفته‌اند، ماهی از سر گنده گردد نی زِ دُم!

اِلیتِ پوک یک تهدید است چراکه با بیراهه رفتن نخبگان، توده در سراشیبیِ سقوط قرار می‌گیرد. اگر اِلیت، باتوجه به سهم نابرابر خود از ثروت و منزلت، از این امکانِ مادّی برخوردار است که درصورت اشتباه و بیراهه رفتن، جان و مالِ خود و خانواده‌اش را نجات دهد و به ینگِ دنیا نقل‌مکان کند، توده از چنین امکانی برخوردار نیست و چاره‌ای جز ماندن و پرداختنِ هزینه تهی‌مغزیِ بالادستان ندارد. اگر اِلیتِ مسئول اِلیتی است که دربرابر امتیازات و منزلتِ اجتماعی، فرهنگی، هنری و اقتصادی و مالی، به همان اندازه مسئولیت هم می‌پذیرد، اِلیتِ پوک امتیاز را می‌گیرد و مسئولیت را پس می‌زند. بقول فرانسوی‌ها، خار را در چشم دیگران می‌بینید، تیرچراق‌برقی را که در چشم خودش هست نمی‌بیند! امتیازگیر هست. مسئولیت‌پذیر نیست.

اِلیتی پوک است که یا ناآگاه باشد یا بدتر از آن، در جهل مرّکب بسر ببرد. یعنی از ناآگاهی خود آگاهی نداشته باشد. ابتدایی‌ترین مفاهیم را نداند و موجباتِ بدفهمی و نفهمی را در عرصه عمومی فراهم آورد. تاریک‌فکری در منزلتی که انتظار روشنفکری از آن می‌رود، مرا بیاد فرازی زیبا از گفته‌های فرانتس کافکا می‌اندازد که می‌گفت: “من چیز مشترکِ زیادی با خودم ندارم!”

نایب‌رئیسِ کانونِ وکلایی که در گیرودار خیزشِ زنان در اسفند ۵۷ دراعتراض به حجاب اجباری، به دفاع از “انقلاب ضدامپریالیستی” برخاست و در دانشگاه تهران، یعنی در مرکز علم، گفت: “در قاموس سیاسی و اجتماعیِ من و در آن فرهنگِ خاصی که در آن آموزش دیده‌ام، مطلبِ خاصی بنام حقوق زن وجود ندارد… رضاخان روز زن را بوجود آورد… شخصیت را در جوان‌ها کشت و این مسئله استعماری را بوجود آورد”…

چنین حقوقدانی براستی چه چیز مشترکی با حقوقدانی دارد؟

نخبگانی که از توده‌ چیزی جز نسلِ سوخته بجانگذاشته‌اند، بواقع چیز مشترکِ زیادی با نخبگانی ندارد. امتیازهای آن را دارند، محتوای‌اش را ندارند. چنین نخبگانی، با تمام تغابن، تزویر، مکر، تقلب، حیلت، تقیت، خدعه، ریا، سالوس، شید، شیله‌پیله، ظاهرسازی، غدر، فریب، منافقت، و با تمام دغلی و عیاری و رندیِ خود، از اِلیت شدن، تنها ترجمه‌یِ بَد و بَدلهجه‌یِ نام‌اش را گرفته‌اند!

اندیشمندی فرانسوی در تعریفِ ایدئولوژی و ایدئولوگ می‌گفت: “ایدئولوگ کسی است که ذهنیّت خویش را بجایِ عینیّت می‌نشاند. یعنی آنچه قبول دارد را بجایِ آنچه واقعیت دارد می‌گذارد. به آنچه می‌بیند (یا می‌شنود) باور نمی‌آورد، ولی آنچه را در ذهن و در باور دارد بجایِ عینیّت می‌بیند!” خلاصه که نه بصیرت دارد و نه چشم دیدن واقعیت را!

تاریخ، بقول بناپارت، دروغی است که کسی اعتراضی به آن ندارد! یعنی دروغی که به‌ثبت رسیده باشد و رسمیّت یافته باشد را خیلی‌ها تاریخ نامیده‌اند. بویژه نوکیسه‌هایِ تاریخ. کودکانِ ناهمگونِ طوفانی که دَری را به تخته‌ای زد و ایشان را از کفشداری مساجد یکشبه به وزارت و صدارت رساند. کاشفانِ نافروتنِ شوکرانی که جام را بردند و زهرش را برای دیگران گذاشتند. حتی برای امام‌شان!

یکی از نشانه‌هایِ معاصر و فراموش‌نشدنیِ بیماری پوکیِ نخبگان در همین جا ست: برای نخبگانی از این دست، ترجمه فارسی به فارسیِ “نه غزّه نه لبنان” می‌شود “هم غزّه هم لبنان”! برای نخبگانی مدعی علم و هنر و اخلاق که مدنیّت را به بالشتک ضربه‌گیر تقلیلِ مفهومی داده‌اند، تفسیر فریاد “فلانی، فلانی، روحت شاد”، آنهم در جوار مسجد گوهر شاد، و فریاد “فلانی، فلانی، برگرد به ایران”، آنهم در هفتاد شهر ایران، می‌شود کارناوالِ رفراندوم زیر نظر یونآیتِد نِیشِن! تو گویی واقعیتِ عینی و میدانی به خطِ میخی فریاد می‌زند! مهم نیست عینیّت چیست و چه فریاد می‌زند. مهم واقعیت نیست. مهم تفسیر من از واقعیت است. عینیّت مهم نیست. مهم ذهنیّتِ من است! بقول آرتور کستلر، نویسنده انگلیسیِ مجارستانی‌تبار، آنجا که از تعهّد دوران جوانی خویش به کمونیزم می‌گوید، “در آن روزها، واکنشِ من به شاخ‌به‌شاخ شدن توهّم با واقعیت، واکنشی مؤمنانه بود! از سویی رسواییِ توهّم دربرابر واقعیت مرا مات و مبهوت می‌کرد و از سوی دیگر سازوکار ضربه‌گیری که تربیتِ حزبی در سرم جاسازی کرده بود، بلافاصله وارد عمل می‌شد. از سویی چشم داشتم که ببینم و از سوی دیگر ذهن من برای حذفِ آنچه می‌دیدم تربیت شده بود. در آن روزها، ممیزیِ درونی قابل‌اعتمادتر و کارآمدتر از هر سانسور بیرونیِ دیگری عمل می‌کرد!”

براستی چرا در یک بزنگاه تاریخیِ مرگ و زندگی، تفسیر “نه غزّه نه لبنان” می‌شود “هم غزّه هم لبنان”؟

متأسفانه “هم غزّه هم لبنان” موردی منحصربفرد در تاریخ معاصر ما نیست. معروفیت آن بدین خاطر است که نمونه‌ای است متأخر و حقیقتاً به‌یادماندنی که ریشه در ابتذال و تأثیر آن در تاریخ معاصر ما دارد. تاریخ معاصری که پُر از نمونه‌هایی از این دست است: نویسنده‌ای شنا بلد نیست و در رودی می‌افتد و غرق می‌شود، می‌گویند فلانی او را کشت! آخوندی فشارخون دارد و سکته می‌کند، می‌گویند فلانی او را کشت! معتادی در ینگ دنیا هذیان می‌گوید و سکته می‌کند و می‌میرد،‌ می‌گویند فلانی او را کشت! سینمایی را آتش می‌زنند و ۴۳۰ نفر را زنده‌زنده می‌سوزانند، می‌گویند “کتاب قرآن را، مسجد کرمان را، خلق مسلمان را، رِکس آبادان را، فلانی به آتش کشید!”

ابتذال و مبتذل در هر کشور و در هر فرهنگی هست. مهم این است که به قدرت نرسد!

بگفته رآن هالِوی، اندیشمند فرانسوی، در جستاری تحت عنوان “اختناق اندیشه در فضایِ پساحقیقت”، پدیده “پساحقیقت” تازگی ندارد. واژه‌نامه‌یِ مرجع آکسفورد دیکشنری، پساحقیقت را این گونه تعریف کرده است: “پساحقیقت بیانگر اوضاع‌واحوالی ست که در آن تأثیر رُخدادهایِ عینی در شکل دادن به افکار عمومی از تأثیر احساسات و باورهایِ فردی کمتر باشد”. بگفته هالِوی، “منظور از پساحقیقت، استفاده از استدلال‌هایِ مطلقاً دروغ در سپهر عمومی ست، استدلال‌هایی که کمترین ربطی به عینیّت و واقعیّاتِ عینی ندارند و با تحریکِ احساسات و‌ تملّق‌گویی از گرایش‌هایِ ذهنی و قلبیِ جمعیّتِ مخاطب و با ظاهرسازیِ زیر خطوط گمراه‌کننده‌یِ حقیقتی کاذب، چاپلوسانه پیش‌داوری‌هایِ احساسیِ‌مان را نازونوازش می‌کند. و این همان چیزی ست که پساحقیقت را از دروغ به معنیِ سنّتیِ واژه متمایز می‌سازد: در فضایِ پساحقیقت، حقیقت جایگاهی را که پیشتر، چه در نظام‌هایِ دموکراسیِ لیبرال وچه در نظام‌هایِ توتالیتر، به عنوان معیار مطلقِ سنجش و ضرورتِ اخلاقی داشت از دست می‌دهد. پیش از این، چه در دموکراسی و چه در توتالیتاریزم، پیشفرضِ دروغ‌هایِ سیاسی حقیقتی بود که یا باید از آن دفاع می‌شد (الگویِ دموکراتیک) و یا باید پنهان می‌ماند و وارونه جلوه داده می‌شد (الگویِ توتالیتر). به دیگر عبارت، پیش از استقرار فضایِ پساحقیقت، منظور از حقیقت شناختی عُقلایی بود که زیرِ بارِ استیلایِ احساسات نمی‌رفت. حال آنکه حقیقت در فضایِ پساحقیقت کمترین اهمیّتی ندارد: بنابراین، موضوع اصلاً بر سرِ این نیست که بخواهیم به حقیقت پشت کنیم، آن را دور بزنیم، یا آن را تغییرشکل دهیم یا از نو بسازیم؛ در فضایِ پساحقیقت، موضوع بر سرِ این است که اصلاً کاری به کار حقیقت نداشته باشیم! در چنین فضایی، حقیقت پیچیده‌تر، دست‌وپاگیرتر و ناراحت‌کننده‌تر و حتّی مشکوک‌تر از آن است که آن را نادیده نگیریم!”

در فضایِ پساحقیقت است که “فلانی برگرد به ایران” می‌شود کارناوالِ رفراندوم زیر نظر یونآیتِد نِیشِن! آن هم با هزار خروار توجیه آکادِمیک!

ویژگیِ جالبِ دیگری که هالِوی به آن اشاره دارد، عوامل تشدیدکننده فضایِ پساحقیقت است… “دوقطبی شدن بی‌سابقه‌یِ سپهر سیاسی، تشدید ضدیّتِ فرودستان با اِلیت‌ها، پریشانیِ هویّتی، و روگردانیِ خشم‌آلودِ اجتماعی از پولیتیکال کُرِکتنِس” یا همان رودربایستی‌ها و تعارفاتِ سیاسی‌ِ خودمان! پساحقیقت درپیِ “تخطئه و تبعید حقیقت از فضایِ عمومی [و] استقرار اجتماعاتِ مجازیِ مریدان برپایه منطقِ حذفی است”. پساحقیقت “احساسات را جایگزین اصلِ واقعیّت می‌کند [و] حقیقت را به‌ جهالتِ خودخواسته‌ای که به منزلتِ دُگم درآمده است تنزّل می‌دهد”.

چنین است که در فضایِ حقیقت‌گریز نخبگانِ ایرانی، در هر بزنگاه تاریخیِ مرگ و زندگی، توهّم جایِ واقعیتِ عینی را می‌گیرد. “خونین” بودن انقلابِ اسلامی دوباره و چندباره در فضای رسانه‌ای و مقاله‌نویسی و نامه‌نگاری، سر از بالین دروغ برمی‌دارد و عرض‌اندام می‌کند، بدون آنکه حقیقت‌گریزان سری به پژوهش‌هایِ عمادالدین باقی زده باشند! عمادالدینی که از خودشان بود و خودش از طلبگی به انقلابی‌گری و پژوهشگری برای بنیاد شهید رسید و در برابر واقعیتِ آماریِ قربانیانِ “نهضت اسلامی” و عدم‌تطبیقِ آن با میتولوژیِ “شصت‌هزار شهید و صدهزار زخمی”، مات و مبهوت ماند! شصت‌هزار شهیدی که در قانون اساسی به‌ثبت رسید و رسمیّت یافت تا تاریخ دروغی بشود اعتراض‌ناپذیر!

براستی چرا حقیقت‌گریزان مدام از “آزادی”خواهیِ انقلاب اسلامی سخن می‌گویند؟ مگر نمی‌دانند که هر آنچه انسانی است با زبان سروکار دارد؟ مگر با این حقیقتِ علمی و بدیهی آشنا نیستند که هیچ پدیده انسانی را نمی‌شود مجزّا از زبان، ادبیات و گفتمانِ آن پدیده ارزیابی و تجزیه‌وتحلیل کرد؟ مگر نصِ صریح مکتوباتِ خمینی را نخوانده‌اند؟ مگر با متونِ علی شریعتی آشنا نیستند؟ مگر با تاریخچه انقلاب بیگانه‌اند؟ مگر امثال خلخالی، گیلانی، پورمحمدی، ریشهری، و لاجوردی را فِنومِن‌هایِ وارداتی و جدا از انقلاب اسلامی می‌پندارند؟ مگر اسم نوّاب صفوی و فدائیان اسلام و مؤتلفه اسلامی را هرگز نشنیده‌اند و از کارنامه آدم‌کشی و روشنفکرکشی و نخست‌وزیرکشی آنها بی‌خبرند؟ مگر نمی‌دانند لیبرته با مدرنیته آمده؟ مگر نمی‌دانند که آزادی یا فریدآم یا لیبرته و لیبرتی… پدیده‌ای است مدرن که با قطع بندِنافِ اندیشه و فلسفه و سیاست از دیانت بدنیا آمده است و نه تنها هیچ ربطی به توحید و به درون‌گراییِ هویّتی و “بازگشتِ به خود” ندارد، که ذاتاً مفهومی است لائیک و سکولار که بنابه‌تعریف نمی‌تواند مولود یک “نهضتِ اسلامی” و “حزب فقط حزب‌الله رهبر فقط روح‌الله” باشد؟! کجایِ “صحیفه نور”، کجایِ “حکومت اسلامی و ولایتِ فقیه”، کجایِ کیانوری و کجایِ روشنفکریِ دینی، به آزادی به عنوان یک “حقّ طبیعی و سلب‌ناشدنی و حق زندگی، آزادی، و جستجوی خوشبختی” اشاره دارد؟ کجایِ ادبیاتِ حزب توده، فدائیان خلق، مجاهدین خلق، فدائیان اسلام، مؤتلفه اسلامی و حسینیه ارشاد به آزادی به عنوان پدیده‌ای مدرن و برخاسته از مدرنیته لیبرال اختصاص یافته است؟

براستی چرا حقیقت‌گریزان مدام ادبیاتِ سیاسیِ ایران را با استفاده نابجا و بدفهمی از واژه فرنگیِ “کودتا” آلوده می‌کنند؟ مگر نمی‌دانند که “کودتا” زاده انقلاب فرانسه و ۱۸برومِر است و در علوم سیاسی معنیِ مشخص و تعریف‌شده‌ای دارد: جابجاییِ غیرقانونیِ قدرت. با کدام واقعیتِ عینی، سردار شدن یک سرباز ایرانی با مشورتِ رجالِ وقت، “کودتا” محسوب می‌شود؟ بر پایه کدام واقعیتِ حقوقی، عزل رئیسِ قوّه مجریه‌ای که قوه مقننه را خودش تعطیل کرده بود و حکومتِ نظامی را خودش مستقر ساخته بود، “کودتا” می‌شود؟ در کدامیک از این دو رویداد ردّپایی از جابجاییِ غیرقانونیِ قدرت پیدا می‌شود؟ چرا نمی‌خواهند بفهمند که تشکیل یک جلسه غیرقانونی از سوی یک عده نظامی تحتِ عنوانِ غیرمتعارفِ “شورای فرماندهان”، برای تدوین یک بیانیه غیرقانونی و بسیار مؤثر در جابجایی غیرقانونیِ قدرت از بختیار به بازرگان، مصداقِ عینی و مفهومی و تعریف‌شده کودتا ست؟

ماتیو بُک – کُته، یکی از روشنفکرانِ کاناداییِ امروز، در رابطه با یاوه‌گوییِ یوتوپیست‌ها می‌گوید: “این در ذاتِ یوتوپیا و تفکر ناکجاآبادی است که وقتی به قدرت می‌رسد و در برابر واقعیت مردود می‌شود، رادیکال‌تر بشود. یوتوپیا، هنگامی که به قدرت می‌رسد، رفته‌رفته رابطه خود با واقعیت را قطع می‌کند و به شعار پناه می‌برد و هر مخالفی را به چماق تکفیر می‌راند”.

تالیران، طلبه کاتولیکی که ردایِ طلبگی را به زور و زَر، و دیانت را به سیاست، و ایمان را به ثروت فروخت، و از بیتِ کلیسا تا کاخ لویی شانزدهم و شارل دهم با همه بود و به باور برخی به همه خیانت کرد، در فرازی به‌یادماندنی می‌گوید: “ناراضی فقیری است که فکر می‌کند!”

امروزه گویا مشکل بسیاری از نخبگان ایرانی این است که فقرا، برخلاف انتظار آنها، به فکر افتاده‌اند! لشکر بیکران تهی‌دستان و بیکاران و مستضعفان این روزها به فکر افتاده‌اند که براستی چرا در کشوری که از همه موهبات طبیعی و انسانی و فرهنگی برخوردار است باید این چنین فقیر باشند؟ مشکل کار در کجا ست؟ چرا من در فقرم و آنهایی که یک عمر ادعای ریاضت و ریاضت‌کِشی داشتند، در عافیت؟ چرا من به خاک سیاه افتاده‌ام و مُدعیان هنر و اخلاق و مسئولیتِ مدنی روی فرش قرمز با زیبارویانِ نیمه‌عریان سِلفی می‌گیرند و انگشت در جوهر می‌کنند؟

در برابر علامت سئوالِ لجوج و یکدنده‌ای از این دست بود که مبتذلی از مبتذل‌هایِ بالانشین در هرمِ خودخواهیِ متشرعین، برای توجیه کبابِ برّه و کوبیده‌هایِ یک‌متریِ سران و عافیت‌طلبی و مُفت‌خوریِ عارفانِ توخالی و اقوام و ارحام و اعوان و انصار و اصحابِ ایشان، پایِ “ژنِ برتر” شجره طیبه را پیش کشید و در جامعه‌ای که فروپاشیِ اخلاقی و انحطاطِ کلام و انسداد اندیشه در آن بیداد می‌کند، لامارکیسم و داروینیسم و نظریه تکامل و اِرثی بودن یا نبودن صفاتِ اکتسابی را هم به گند کشید. بقول شاهزاده سَلینا، شخصیتِ اصلیِ یوزپلنگ اثر وسیکونتی، “مردمانی که خودشان را کامل بدانند، تکامل نمی‌یابند”. نِئاندرتال به‌دنیا‌می‌آیند، نِئاندرتال هم می‌میرند… با چهل سال درآمد نفتی و هزار کیلومتر فرش قرمز هم آدم نمی‌شوند!

متأسفانه در استمرار انحطاطِ فرهنگیِ ما، اخیراً یکی از مهم‌ترین مباحثِ فلسفه سیاسی هم بواسطه “ژنِ برتر” به ابتذال کشیده شد. مبحثِ موردنظر، بحثِ تاریخیِ نوع حکومت است که ریشه در ادبیات آتن باستان دارد و سه نوع حکومت مُنارشی، اُلیگارشی، و دموکراسی را به ارزیابی می‌گذارد. هرودوت سرآغاز آن را در رویدادی جستجو می‌کند که همزادِ سرزمین کهن‌سال ما و شکل‌گیری شخصیتِ آن است. رویدادی که در شرایط امروز، یادآوری‌اش از دریچه روان‌شناسیِ تحلیلی کارل یونگ شاید بی‌تأثیر نباشد…

می‌دانیم که در روان‌شناسیِ تحلیلی و یونگی، کهن‌الگو یا سَرنمون به “آن دسته از اشکال اِدراک و دریافت که به یک جمع به ارث رسیده‌است” می‌گویند. به دیگر سخن، “هر کهن‌الگو تمایل ساختاری نهفته‌ای است که بیانگر محتویات و فرایندهایِ پویایِ ناخودآگاهِ جمعی در سیمایِ تصاویرِ ابتدایی است. مانند اساسی‌ترین کنش‌هایِ زیستی، احتمالاً مهم‌ترین تصاویر ابتدایی در همهٔ دوران‌ها و نژادها مشترک است. کهن‌الگو را می‌توان همچون یک ذخیرهٔ هوش‌افزا، یک نقش‌سر، یا یک اثر ارثی تصور کرد که از طریق تراکم تجربیاتِ روانیِ بی‌شماری که همواره تکرار شده‌اند، تکوین یافته‌است”.

حال بازگردیم به هرودوت و دوران کودکی و شکل‌گیری تصاویر ابتدایی و کهن‌الگوهایِ ایرانی…

می‌دانیم که بردیا پسر کورش بزرگ و برادر کمبوجیه بود. هنگامی که کمبوجیه در مصر سرگرم لشکرکشی بود، گئومات یا گوماتای مُغ، با خیانت در امانت و اعتمادی که پادشاه به او کرده بود، خود را بردیا معرفی و قیام کرد و با غصبِ تختِ پادشاهی ادعایِ سلطنت کرد و در تاریخ به بردیای دروغین معروف شد (دهخدا). گئوماتِ غاصب، همان گونه که گفتم، مُغ بود. هرودوت مغ‌ها را طایفه‌ای از مادها می‌دانست که مناسک و امورات مذهبی را برعهده داشتند و به همین جهت از امتیازهای اقتصادی و اجتماعی ویژه‌ای برخودار بودند. باری! دیری نگذشت که با آشکار شدن هویتِ دروغینِ غاصب، گروهی هفت‌نفره از سرداران ایرانی که داریوش یکی از آنان بود، به هم ساختند و بر غاصب و غاصبانِ مذهبی تاختند و بنیاد ایشان را برانداختند. رویدادی که با شادی توده مردم روبرو گشت و در تاریخ به مغ‌کشی شناخته شده است. تا جایی که یک قرنی پس از این رویداد، هرودوت می‌گوید: “حتی امروز هم پارسیان در سرتاسر سرزمین‌شان سالروز آن را با جشن باشکوهی بنام مغ‌کشی بزرگ می‌دارند. در این روز، حتی یک مغ‌ هم حق حضور در ملای عام را ندارد و مغ‌ها همه پشتِ درهایِ بسته در خانه‌های‌شان می‌مانند”.

فصلی که زیر قلم پدر تاریخ بلافاصله پس از فصل مغ‌کشی می‌آید، “انتخاب نوع حکومت” است. به روایتِ هرودوت، اوتانِس، یکی از سردارانِ ایرانی، با مخالفتِ با مُنارشی یا حکومتِ یک تن، خواهان سپردن امور پارسیان به پارسیان در برابری کامل شد… مِگابیز، یکی دیگر از سرداران ایرانی، الیگارشی را پیشنهاد کرد “تا از میان بهترین شهروندان گروهی را برگزیده و قدرت را به آن واگذاریم، چراکه بهترین تصمیم‌ها را براستی باید از بهترین‌ها انتظار داشت”… و داریوش سومین سرداری بود که سخن گفت و پیشنهاد مُنارشی داد چراکه “هیچ حکومتی بهتر از حکومتِ فردی نیست که بهترین فضیلت‌هایِ لازم را در خود داشته و به بهترین وجه از منافع عام محافظت کرده و به بهترین شکلی از راز طرح‌های ما علیه دشمن پاسداری می‌کند”…

از کهن‌الگویِ ایرانیِ مغ‌کشی و نخستین سرکوبِ روحانیتِ غاصب و انتخابِ نوع حکومتِ ایرانی؛ تا ایرانی که به دزدی می‌گوید ملاخوری، دوهزاروپانصد سالی می‌گذرد. در آوردگاه کنونی، در دوگانه بقاء یا انقراض، در مردابِ پوچ‌اندیشیِ کاشفانِ نافروتنِ شوکرانی که جام‌اش را نامردانه ‌بردند و زهرش را نامردانه به دیگران نوشاندند، در ایران دوهزاروپانصدساله خسته امروزی، تحملِ ابتذال در گفتگو و در انتخاب به بهانه تُلِه‌رآنس، چیزی میان جهل مرکب و خودکشی است.

signature


این مقاله را به اشتراک بگذارید

قفل را با قفل نمی‌شود باز کرد!

قفل را با قفل نمی‌شود باز کرد!

نمی‌شود هم قفل بود هم کلید!

قفلِ عمامه را کلیدِ عمامه‌ای باز نمی‌کند. قفل حکومتِ عمامه را کلیدِ حکومتِ شیروخورشید باز می‌کند.

آینشتین می‌گفت: “مشکل را نمی‌شود با آنهایی که بوجودش آورده‌اند حل کرد”. یعنی نمی‌شود هم مشکل‌آفرین بود هم مشکل‌گشا. هم گره زد و هم گره‌گشا شد! نمی‌شود هم خودِ مشکل بود هم حلّالِ آن! چنین تضّادی لاینحل است.

قفلِ ۵۷ با کلیدِ ۵۷ باز نمی‌شود!

نظامِ عاملِ ۵۷ و سیستمِ فکریِ ۵۷یان، آپریتینگ سیستمِ مناسبی برای حلِ مشکلِ ۵۷ نیست. با Dos نمی‌شود اَپِل ساخت! بنابراین ما با ۵۷یان گفتگویی هم نداریم. تنها گفتگوی ما با نظام آمر و نظام عامل ۵۷ در قالبِ کیفرخواستِ ما از سرانِ فرقه و دفاعیّه بالشتک‌نشینان و ضربه‌گیران از ایشان زیرنظر حقوقدانان، وکلا و خبرنگارانِ داخلی و خارجی در ایران پسا۵۷ است. بیماری عبایِ مرگ است. بیماریِ پوکیِ نخبگان، عبایِ مرگ برای ایران بود. عبایِ مرگ دامنِ هستی نمی‌شود.

signature


این مقاله را به اشتراک بگذارید

براندازیِ مدنی: رو به میهن، پشت به دشمن

ائتلافِ ۵۷، ائتلافِ همه‌یِ ابتذال‌ها بود. ائتلافِ پریشان‌گویانِ مِسکین. ائتلافِ مارکس‌زده و متشرّع با مُنَوّرِ پوشالی. ائتلافِ کم‌سواد آزرده با بی‌سوادِ هرزه. ائتلافِ عُقده‌ای‌ها با اُمّل‌ها. ائتلافِ کیانوری با خمینی. ائتلافِ سترون با عقیم. ائتلافِ عرفات با رجوی، فدایی با “یا مرگ یا مصدق”ی، بلشویک با مذهبی، مائوئیست با اثنی عشری، قَجَری با صفوی… ائتلافِ چرکین‌تار و چرکین‌پود با چرکین‌فکر. تداومِ ائتلافِ لیاخوف‌ها و شاپشال‌ها با مرتجعین و با متشرّعین و با دزدها و با متزوّرین. ائتلافِ آنهایی که ملی را به توپ بستند…

ای درختانِ عقیمِ ریشه‌تان در خاک‌هایِ هرزگی مستور

یک جوانه‌یِ ارجمند از هیچ جاتان رشد نتواند

ای گروهی برگ چرکین تار چرکین پود

یادگارِ خشکسالی‌هایِ گردآلود

هیچ بارانی شما را شست نتواند…

ائتلافِ ۵۷، ائتلافِ همه‌یِ فاضلاب‌ها بود. چراکه هر فرهنگی ضایعاتی دارد. ضایعاتی که اگر راهیِ فاضلاب نشود همه چیز را به گند می‌کشد. فرهنگِ ژِرمَنیک تنها باخ و وُلفگانگ آمادئوس و گوته و نیتچه و ریلکه… نداشت. فرهنگِ ژِرمَنیک هم ضایعاتی داشت، گوبلز و هیتلر و آیشمن و امثالِهم. ضایعاتی که بجایِ فاضلاب از قدرت سردرآوردند و شد آنچه شد. ائتلافِ ۵۷، ائتلافِ همه‌یِ فاضلاب‌ها در فرهنگِ ایران و تجمیع تمام ضایعات در تاریخ معاصر ایران بود… و شد آنچه شد…

این ائتلاف برای به قدرت رسیدن و در قدرت ماندن به هر کاری دست زد. دروغ گفت، ریا کرد، خدعه کرد، دسته‌دسته روی بامِ مدرسه اعدام کرد، دروغ نوشت و پنهان کرد، سینما آتش زد، آدم‌سوزان بپا کرد، کتاب‌سوزان کرد، در دامونِ سیاهکل کربلا کرد و در دانشگاه “کربُبلا” برپا کرد، کتابخانه آتش زد، بانک غارت کرد، نوجوان را هزارهزار راهیِ میدانِ مین و خاکریز دشمن کرد، دیپلمات را گروگان گرفت و مخالف را ترور کرد، به زن و مرد و دختر در زندان تجاوز کرد، خنده را ویران کرد، غم را قانون کرد، موسیقی را ممنوع کرد، جرثقیل را برای دار زدن راهیِ میدان کرد، شیر و موز رایگان را بُرد و با هروئین و با شیشه نسل‌سوزان بپا کرد، مهرگان را کشت و خورشیدی را هِجریِ عنکبوتی کرد، ایرانیت را تیرِ خلاص زد و ایران را عمامه‌ای کرد…

برای قدرت و برای حفظ قدرت، ائتلافِ ۵۷ چه‌ها که نکرد؟

منظور از براندازیِ مدنی در همین است: ما برانداز به هر ساز نیستیم. ما وحشی نیستیم. ما از پنجاه‌وهفتی‌ها نیستیم. ما آنتی‌تِزِ آنها هستیم.

ما برای رسیدن به اهدافمان سینما رِکس آبادان را آتش نمی‌زنیم (رِکس در لاتین یعنی شاه!)

ما برای قدرت چهارصد نفر را زنده‌زنده نمی‌سوزانیم.

ما آنها نیستیم!

آنها اهل توحّش اند، ما اهل تمدّن‌.

آنها پاسدار بیت و مدافع حرم اند، ما سرباز ایران.

آنها پشت به مردم، رو به شامات اند؛ ما رو به میهن، دل به دهقان، چشم به ارتش، پشت به دشمن.

ما آنها نیستیم. ما ایران ایم!

signature


این مقاله را به اشتراک بگذارید

ایرانیسم و پایانِ تعارفاتِ چهل‌پنجاه ساله

وو-لینگ، یکی از فرمانروایانِ چینِ باستان، کم‌وبیش هم‌دوران با هخامنشیان، در بابِ دیروز و امروزِ زمانِ خود می‌گفت: “استعدادِ تقلید از مُدهایِ دیروز، برای بهتر کردنِ دنیایِ امروز کافی نیست.” (جادّه‌هایِ ابریشم، پیتِر فرانکوپَن، ۲۰۱۵)

نخستین بار که با “ایرانیسم” آشنا شدم، ده سال پیش بود، در دانشگاه تل آویو، از زبانِ یکی از ایران‌شناسانِ شناخته‌شده‌یِ اسراییلی و نزدیک به “اصلاح‌طلبانِ” خانگی، چندهفته‌ای مانده به مهندسیِ سبز در ایران و پیآمدهایِ آن.

باید اقرار کنم که در ادبیّاتِ سیاسیِ ایران با هرچه بگویید تابحال آشنا شده بودم، مگر با ایرانیسم. از مارکسیسم دوازده‌امامی گرفته، تا دیگر کودکانِ ناهمگونِ توفان؛ از بیزنِسِ کارگزاران با شیطان گرفته، تا نرمشِ دلّالان با ابلیس سرِ غلظتِ اورانیوم و قیمتِ دلار؛ هرچه بگویید دیده بودم مگر مکتبِ ایران. شاید از نادانی و کم‌دانی من بود. نمی‌دانم! ولی هرچه بود، اگر زمانی، در اعصار گذشته، شرق‌شناسان و کنجکاوان باید برای پیدا کردن شاهنامه و رباعیّاتِ خیّام به هند و به بمبئی می‌رفتند، من در پایانِ دهه‌یِ نخستِ قرن بیست‌ویکم در اسراییل بود که برای نخستین بار با ایرانیسمِ آکادِمیک به عنوانِ گرایشِ کلانِ سیاسیِ امروز آشنا شدم.

چون چهل‌پنجاه‌سالی می‌شد که “اصلاح‌طلبانِ” رنگین‌کمانیِ خانگی، بزرگ‌ترین اصلاح‌گرانِ تاریخِ صدساله‌یِ اخیرِ ایران را “نوکر اجنبی” معرفی می‌کردند! شاید چون نیم‌قرنی می‌شد که سرِ کلاسِ درس و در ستون‌هایِ هفتگی، هر چه “رضاخان و پسرش” کرده بودند را “بُنجُلِ وارداتی” معرفی می‌کردند و هر چه خودشان کرده بودند را، کالایِ نابِ ایرانی! چون از مارکسیسم محجبه گرفته تا فرویدیسمِ مسلمان‌مآب، از کافه‌هایِ سَن‌ژِرمَن گرفته تا چهاردیواریِ نوستالژیک‌هایِ جیره‌بندیِ دورانِ طلاییِ امام، هیچ چیز نبود مگر تقلید از مُدهایِ دیروز برای بدتر کردنِ وضعِ امروز! چون همان‌هایی که چهل‌پنجاه‌ سال نَهی از ایران کردند و اَمر به اسلام، شاه و رضاشاه را هم “نوکرِ اینگیلیسی‌ها” کردند و خودشان را تحفه‌یِ کرمان. چون چهل‌پنجاه سالِ تمام، میان آنها و اینها جایی برای ایران نبود. چون همان‌هایی که دیروز برای اینها صلوات می‌فرستادند و امروز برایِ اینها لایک می‌زنند، چهل‌پنجاه‌سالی است که منافع ملی را در تعارفاتِ سیاسیِ خودشان قفل کرده‌اند.

باری! در تل آویو بود که با “ایرانیسم” آکادمیک آشنا شدم و ته‌مانده‌یِ استعدادِ تقلید از مُدهایِ دیروز برای بهتر کردنِ دنیایِ امروز را دور ریختم. ده سال پیش بود. چندهفته‌ای مانده به مهندسیِ سبز و پیآمدهایِ آن…

می‌گویم “تعارفاتِ سیاسی”، چون معادلِ بهتری برای “پولیتیکال کورِکتنِس” نمی‌دانم. نوزآیشِ ایرانیسم رویِ آواره‌هایِ اسلامیسم در ایرانِ امروز، پایانِ رودربایستی‌های دیروز هم هست، پایانِ تعارفاتِ دورانی که احمد جبرئیل، مارکسیستِ فلسطینی، در خصوص سید روح‌الله خمینی می‌گفت: “خمینی اسلام را از انزوا نجات داد. دیدگاه مرتجعانه نسبت به این دین را از میان برد و مقوله‌یِ دین افیون ملت‌ها را منسوخ کرد و اسلام را در سطح بین‌المللی به‌عنوان یک نیاز انسانی در زمینه‌های سیاسی، اقتصادی، اجتماعی، مادی و معنوی مطرح کرد. سید روح‌الله خمینی توانست جهان اسلام را از خواب بیدار کرده، به مسلمانان حیاتِ جدیدی ببخشد.”

از “تعارفاتِ سیاسی” می‌گویم، چون جامعه‌یِ مردمیِ امروز از جامعه‌یِ سیاسیِ دیروز جلوتر است.

جامعه‌یِ سیاسیِ دیروز شاید جایی خوانده باشد که گزنفون، فیلسوف و مورّخ یونانیِ دوروزمانه‌یِ وو-لینگ می‌گفت: “هرجا که شاه هخامنشی اقامت کند و به هرجا که رود، همیشه مراقب است در همه‌جا باغ‌هائی باشد پُر از چیزهایِ زیبا که زمین می‌دهد. این باغ‌ها را پردیس می‌نامند. اگر هوا مانع نباشد، شاه اکثر اوقات خود را در اینگونه باغ‌ها بسر می‌برد.” (دهخدا)

جامعه‌یِ سیاسیِ دیروز شاید جایی دیده باشد که اردشیر دوّم در کتیبه‌ای گفته بود که “به فضل اهورمزدا این قصرِ پردیسِ زندگانی را من ساخته‌ام. اهورمزدا و مهر، مرا از هر بَدی بپآیند و آنچه را که کرده‌ام نگه دارند.” (ایران باستان، حسن پیرنیا، ۱۹۰۸)

جامعه‌یِ سیاسیِ دیروز شاید اینها را جایی دیده یا خوانده باشد، ولی جامعه‌یِ مردمیِ امروز شاه‌بیتِ آن را از ته دل فریاد می‌زند. شکافِ اصلیِ دوران ما هم در همین گسل است، در شکافِ فکری و نسلی و سلیقه‌ای و ارزشی میان امروز و دیروز.

برتولت برشت می‌گفت: “مردم به حکومت رأی نمی‌دهند، حکومت بجایِ آنکه خودش را منحل کند، مردم را منحل می‌کند!”

حکایتِ جامعه‌‍یِ سیاسیِ دیروز و برخورد آن با جامعه‌یِ مردمیِ امروز است. مردم برای آنها جان‌شان را بخطر نمی‌اندازند و برای آنها فریاد نمی‌زنند، آنها بجایِ آنکه خودشان را منحل کنند، خواهانِ انحلالِ فریادِ مردم اند!

این گسل تنها با یک گذار و با یک گذر پر می‌شود. با گذار و با گذر با جامعه‌یِ مردمیِ امروز از روی سرِ جامعه‌یِ سیاسیِ دیروز.

signature


این مقاله را به اشتراک بگذارید

سلطنت آفتِ پادشاهی است! – رامین پرهام

براستی چرا در سرزمینی که فرّ ایزدی در اساطیرش پرتو شاهی است و پرتو شاهی همان فرّ ایزدی، فرّ شیطانی جلوس کرد؟

چرا پادشاه ایران در برابر بیسوادی منبری و “پامنبری‌هایِ” بیسوادتر از خودش، خلع‌سلاح سیاسی شد؟

چرا “چشم‌‌و‌گوش‌هایِ شاه” ایران در برابر خطری مهلک که زیر چشم و بیخ گوش‌اش بود، خلع‌سلاح اطلاعاتی شد؟

چرا انقلابِ ۵۷ کور بود؟ چرا در اشاره به ملایم بودن هوا در بهمن ۵۷، کفِ خیابان داد زد: “به کوریِ چشم شاه، زمستون هم بهاره؟”

چرا از دلِ انقلابی که کور باشد، چیزی جز حکومتِ کرها و کورها بیرون نمی‌آید؟ یا بقول هدایت، حکومتی که کورها در آن برای کرها می‌شنوند و کرها برای کورها می‌بینند…

خمینی به اندازه‌ای بیسواد و بی‌مایه بود که پس از شصت‌هفتاد سال دولا و راست شدن در فضایِ ذهنی و میتولوژیکِ اعراب و در جغرافیایِ زبانی و فرهنگیِ آن، هنگامی که حامیِ فلسطینی‌اش برای گرفتن سهم خود از غنائم ایران به دست‌بوس‌اش آمده بود، به مترجم نیاز یافت! بااین‌حال، شاه ایران در برابر چنین بی‌مایه‌ای خلع‌سلاح سیاسی شد و به بی‌سوادی همچو او باخت، چون خود او نرم‌افزاری سیاسی شده بود. چون سیاستِ ایران با شاه شروع می‌شد و به شاه خاتمه می‌یافت. باوجود تمام خدماتِ درخشانی که به مردم و به کشورش کرد، شاه شکست خورد چون پادشاهی “سامانه سیاسی” شده بود.

از “اداره کل سوّم” تا مسجد هدایت با تاکسی شاید بیست دقیقه هم راه نبود! با این حال، “چشم‌‌و‌گوش‌هایِ شاه” ایران در برابر خطری مهلک، که زیر چشم و بیخ گوش‌شان بود، خلع‌سلاح اطلاعاتی شدند، چون چشم‌وگوش ایران به چشم‌وگوشِ شاه خلاصه شده بود. یک فردوست برای کور کردن آن کافی بود.

کشوری که از مارکسیستِ دوازده‌امامی گرفته تا بله‌قربان‌گویِ رستاخیزی، رجال و نخبگان‌اش کور باشند، کفِ خیابان‎اش هم در سیاست تظاهر می‌کند و جفنگ می‌گوید. کشوری که سَرَش کور شود، پای‌اش هم چلاغ می‌شود. بقولِ فروغی، فقر رجال از فقر مال بدتر است.

در تجربه‌یِ تاریخیِ ما، به سیستمی که نرم‌افزار سیاسیِ آن از شاه شروع شود و به شاه خاتمه و خلاصه شود، سلطنت می‌گویند. در چنین کشوری، احتمال اینکه روزی یک بی‌سواد به قدرت برسد و آکتیویست‌هایِ بی‌سوادتر از خودش بشوند وزیر و وکیل و سردار و ژنرال، بسیار بالا ست.

اصولاً و در هر جایی و در هر فرهنگی، یکی از موثرترین راه‌ها برای مبتذل کردن هر چیزی، سیاسی کردن آن است. سیاسی کردن “سامانه پادشاهی”، سیاسی کردنِ کهن‌ترین کهن‌الگویِ ایرانی، مطمئن‌ترین راه برای به ابتذال کشاندن و نهایتاً کور کردن  و برانداختنِ آن است.

سیاسی کردنِ هر چیز و بویژه یک نماد یا سَمبُل، پویایی یا دینامیزمِ آن را از بین می‌برد. نماد یا سامانه یا هر چیزی که پویاییِ یا توانِ درونیِ تطبیقِ خود با شرایطِ بیرونی را از دست بدهد، محکوم به فنا ست. مثل هر چیز مبتذلی! ابتذال است که فناپذیر می‌کند، نه اعتلاء…

پاسداری از سَمبُل را به هر کسی نمی‌سپارند. برای مصون نگاه داشتن نماد از ابتذال، سیاست را باید به نخبگان سپرد. به بیانِ دیگر، نخبگان هم در پاسداری از نمادِ ملی مسئول اند. همان گونه که کُدنویسی و محتوا دادن به نرم‌افزار سیاسی کار و مسئولیتِ نخبگان است، نه کار شاه و مسئولیتِ نمادِ شهریاری.

برای حفظ این نماد و حفظ این نهاد، باید آن را مانند هر چیز دیگری با محیط و با زمان و حال‌وهوایِ زمانه‌اش منطبق کرد. وگرنه از بین خواهد رفت. آرتور رَمبو، شاعر فرانسویِ جوانی که در ۱۷ سالگی “زورقِ مست” را سرود، می‌گفت: “باید مطلقاً مدرن بود”. شایگان، روشنفکری ایرانی که از دربار تا بیت را دیده بود، می‌گفت: “زمانِ ما، زمانِ آنها ست”. یعنی قرنِ بیست‌ویکم را ما نساخته‌ایم که بخواهیم زبان و قوانین و سلایقِ آن را هم ما وضع کنیم. قانونِ داروینی است: چیزی که منطبق و آدآپته نشود از بین می‌رود. نماد و نهاد و سامانه‌یِ شهریاریِ ایرانی در قرن بیست‌ویکم باید برای بقایِ خود و بقایِ آنچه نمادش است، قرنِ بیست‌ویکمی شود: یعنی باید با ذهنیّتِ و با زمان و زمانه‌اش سازگار شود. به بیانِ دیگر، پادشاهی را باید از عصر عین‌الدوله‌ها در آورد و وارد قرنِ ایلان ماسک و مریم میرزاخانی کرد.

نمادِ ملی، مانند نماد ماریانِ در فرانسه یا نماد شیروخورشید در ایران، تجسّمِ انسجامِ ملیِ یک ملت است. نمی‌تواند، بنا به ذات و بنا به تعریف، سیاسی شود. (در جمهوریِ فرانسه، هر گونه استفاده از ماریان، نمادِ ملیِ این کشور، در آرم‌ها و نام‌گذاري‌هایِ حزبی، بنا به قانون، ممنوع است. چون آنچه ملی است نمی‌تواند سیاسی یا جناحی بشود. چون نمی‌شود از res publica یا “چیز عمومی”، یک “چیزِ خصوصی” یا res privata ساخت. شیروخورشید ایرانی هم ملی است، تجسّمِ تداوم و انسجامِ یک ملت است، “عمومی” است، “خصوصی” نیست، سیاسی یا جناحی نیست، سَمبُلیک و همگانی است. مالِ مردم است، مالِ این یا آن دسته‌یِ سیاسی نیست. به همین ترتیب، نمادِ “مشروطه” و مشروطیّت” را نمی‌شود سیاسی یا حزبی کرد، حتی در چارچوبِ حزبی که دو نام داشته باشد، یکی داخلِ پرانتز یکی بیرونِ پرانتِز! یکی “مشروطه”، یکی “لیبرال دموکرات”! شیروخورشید نمادِ ملی است، آرم و شناسه حزبی نیست!

سامانه‌یِ عین‌الدوله‌ایِ سلطنت، ویروسی است بجامانده از انحطاطِ قاجار و انقراضِ قجری. منحطترین نقطه در نمودارِ انحطاط در تاریخِ معاصرِ ایران. مانند ویروسِ پسگرد یا رِتروویروس عمل می‌کند: با زمان شکل عوض می‌کند، ولی دی‌اِن‌اِیِ آن دست‌نخورده باقی می‌ماند. یادگار عصری است که “السلطان ظل‌الله في الأرض” به هزینه‌یِ ملت مقروضِ اجنبی می‌شد تا در خارجه چند صباحی به عافیت سپری کند.

سلطنت آفتِ پادشاهی است! بقول بیضایی، ملت را نمی‌شود کشت، ولی با مرگِ پادشاه ملتی می‌میرد. با مرگِ پادشاه بود که فرّ شیطانی جایِ فرّ ایزدی را گرفت. با مرگِ پادشاه در دامِ بروتوس‌هایِ ایرانی بود که عنکبوت جایِ شیروخورشید را در نمادِ ملی و میهنیِ ما گرفت.

ایرانِ امروز امّا، ایرانِ دیروز نیست. ایرانِ امروز، ایرانِ “به کوریِ چشم شاه…” نیست. ایرانِ امروز، ایرانِ “دشمنِ ما همینجا ست”، ایرانِ “رو به میهن، پشت به دشمن” است.

پارادُکسِ ایرانی هم در همینجا ست: کشوری که ملت‌اش امروزی است، نخبگان‌اش دیروزی!

signature


این مقاله را به اشتراک بگذارید

کنفرانس لندن برای خِنگ‌ها – رامین پرهام

“فور دامیز For Dummies (برای خِنگ‌ها) مجموعه‌ای است بزرگ از کتاب‌های آموزشی که بصورت راهنماهای غیرپیچیده برای کاربران تازه‌وارد نوشته و منتشر می‌شود…” (دانشنامه آنلاین ویکیپدیا)

 

خِنگِ هار را نمی‌شود تسکین داد! بقول چرچیل، تلاش برای تسکین دادن‌اش مثل این می‌ماند که “تمساح را غذا بِدی به این امید که خودت را آخر از همه بخورد!”

همین چرچیل، با آن بیانِ مستدل و قلم برّنده‌اش که نوبل ادبیات را برای‌اش به ارمغان آورد، دربابِ دموکراسی و نقصِ فنّیِ آن می‌گفت: “بهترین استدلال در ردّ دموکراسی این است که یک گپِ پنج‌دقیقه‌ای با یک رأی‌دهنده‌یِ معمولی داشته باشی!”

نویسنده و اندیشمندی فرانسوی این اواخر، با بالا گرفتن مباحث درارتباط با معایبِ دموکراسی در عصر دیجیتال و فیس‌بوک و توئیتر، به نکته‌ بسیار درستی اشاره داشت و ‌گفت: “اگر با گوتنبرگ و عرضه‌ فن‌آوریِ چاپ، پارآدآیم زمانه تغییر کرد و تقاضا در میان توده برای خواندن رو به افزایش نهاد، با توئیتر تقاضا برای نوشتن بالا گرفته است!” به عبارت دیگر، با گوتنبرگ همه می‌خواستند بخوانند، با توئیتر همه می‌خواهند بنویسند. با چاپ همه خواننده شدند، با توئیتر همه نویسنده! از یوهانس گوتنبرگ، مخترع چاپ در قرن ۱۵ میلادی، تا جک دورسی، بنیان‌گذار شرکتِ میکروبلاگینگِ توئیتر، منحنیِ پیچیدگی‌هایِ دموکراسی یک نمودار صعودی است. تا جایی که حتی در قدیمی‌ترین و قدرتمندترین دموکراسیِ دنیا هم، جدال میان اِلیت و مآس، میان نخبگان و توده، بالا گرفته است. چون در زمانه‌ دورسی‌ها و زاکربرگ‌ها، “توده با شکم خالی و دِلِ پُر وارد کانتری کلاب شده است” تا به اِلیت بگوید “دموکراسی یعنی شکم‌سالاریِ توده!” ولی ریمون آرون فرانسوی و خیلی‌هایِ دیگر که هم عقل سلیم داشتند و هم دانش فصیح، بخوبی می‌دانستند که دموکراسی هر چه باشد توده‌سالاری نیست، نخبه و نخبگان‌سالاری است. “آنچه مهم و تعیین‌کننده است، کیفیّت این الیگارشیِ نخبگان است و سامانه‌ تربیت و گزینشِ آنها.” تفاوت میان دموکراسی‌هایِ خلقیِ شرقی و دموکراسی‌هایِ لیبرالِ غربی هم در همین بود: الیگارشیِ نخبگانِ دموکراسی‌هایِ خلقی در شرقِ اروپا از فیلترینگِ عقیدتیِ ماتریالیزم دیالکتیک و از صافیِ سیستم بسته و تک‌حزبیِ کمونیست رد می‌شد؛ الیگارشیِ نخبگانِ دموکراسی‌هایِ غربی از اِکوسیستم رقابتی و شایسته‌سالار نظام‌هایِ باز لیبرال. نخبگانِ شرقی سروته‌شان به چند نفر و نهایتاً به یک نفر، یعنی به رئیسِ وقتِ پولیت‌بورو ختم می‌شد (از لنین و استالین گرفته تا برژنف و گرباچف)؛ نخبگانِ غربی مدام در چرخشِ فکر و استعداد در بازآفرینیِ خود بوده و هستند. دموکراسی‌هایِ خلقیِ شرقی با نخبگانِ یکدست‌شان سقوط کردند. دموکراسی‌هایِ لیبرالِ غربی با تنوع نخبگان‌شان صعود. چون نخبگان ایشان از نخبگان آنها بهتر و ورزیده‌تر و دوراندیش‌تر و مُدبّرتر بودند.

خلاصه می‌کنم: دموکراسی، چه شرقی باشد چه غربی، چه خلقی چه لیبرال، الیگارشیک است. همه در آن مستقیماً حکومت نمی‌کنند. الیگارشی متشکل از نخبگان یا اِلیت است. نخبگانی که یکدست باشند مثل آبِ راکد می‌گندند و سقوط می‌کنند. نخبگانی که یکدست نباشند و گردش استعداد و فکر در میان آنها بالا باشد، از تنش پویایی می‌سازند و پیشرفت می‌کنند. هم خودشان و هم همه بدنبالِ آنها…

طنز تاریخ معمولاً تلخ است! یکی از مصداق‌هایِ تلخیِ آن هم در همین مقطع تاریخیِ خودمان است: هنگامی که گسل‌هایِ اجتماعی در پی تجاربی مانند تمامیّت‌گراییِ مذهبی، بطور غیرعادی و خطرناکی عمیق و چرکین می‌شوند و تنوع آراء در رهبریِ گذار از بحران به یک ضرورت حیاتی تبدیل می‌شود، لُمپَن‌ها درعوض با طرد تنوع در رهبریِ نیابتی، خواهانِ یک رهبری ناب و خالص و یکدست می‌شوند؛ غافل از اینکه تیغِ تک‌رأیی، منطقی جز منطقِ حذفی نمی‌شناسد! روس‌ها تحتِ رهبریِ خالص و یکدستِ لنین و استالین، ۲۵ میلیون کشته دادند تا مزّه یکدستی را بچشند! پشتِ سرِ آن، ۲۷ میلیون قربانیِ روس در طی جنگ نه تنها اوضاع روسیه را بهتر نکرد، که این کشور را در سراشیبیِ مسیری قرار داد که هنوز که هنوز است از آن بیرون نیآمده‌ است. در قرن ۱۸ میلادی، پیش از آنکه “مطلقه” در فرانسه به “مشروطه” تبدیل شود و “لوئی، پادشاه فرانسه” بشود “لوئی، پادشاه فرانسویان”، یکی از دَرباریان، با همان تکبّرِ دَرباری‌‌اش، به نویسنده جوانی برخورد و گفت: “من فلانی ام! حضرت عالی کی باشید؟!” نویسنده گمنام جوان هم در پاسخ آن درباریِ متکبر گفت: “من وُلتِر ام! من نام خودم را آغاز کرده‌ام، حضرت عالی نام خودتان را به پایان می‌برید!” چند صباحی پس از آن امّا، لیبرالیزم فلسفی و اندیشه وُلتری زیر پایِ لُمپَن‌ها لِه شد و ژاکوبن‌ها به تنوع آراء پایان دادند و “ماشینِ یکدست‌ساز” را راه انداختند. ماشینی که در تاریخ به گیوتین شناخته شده است…

پیش از شناساندن برخی از چهره‌هایِ شاخص کنفرانس لندن، این توضیحاتِ مقدماتی را برای آنهایی گفتم که بجایِ آنکه در شرایط خطیر فعلیِ کشور و مردم و منطقه، مباحث و مفاهیم کلیدیِ این نشست را در فضایِ مجازی به بحث بگذارند، به لندن‌بَشینگ و کوبیدنِ شخصیت‌هایِ شرکت‌کننده در آن نسشته‌اند! بجای آنکه “دردِ مشترکِ ما” و “دوگانه‌یِ ملیِ بقاء یا انقراضِ ایران” را به بحث بگذارند، با تازیانه‌ توئیت به شهریار آهی و جواد خادم و عبدالله مهتدی و احمد رأفت… می‌تازند و پیچک و هشتگ می‌زنند که اینها #اپوزیسیون_دیروز اند! بجای آنکه “دوراهیِ آنارشی یا دموکراسی”، “خلاء اتوریته‌ سیاسی” پس از سقوطِ نظام، و نقش نخبگان در شکل دادن به “اِکوسیستم سیاسیِ مدرن و پایدار” فردا را به بحث و تبادل نظر بگذارند، تَگ می‌کنند و اَنگ می‌زنند و وَنگ می‌زنند که مهندس هاشم خواستار (رئیس کانون صنفی معلمان مشهد) و مهندس حشمت طبرزدی (دانش‌آموخته پلی‌تکنیک و مدیر مسئول نشریه پیام دانشجو) و دکتر رامین احمدی (نویسنده، استادیار پزشکی در دانشگاه ییل، عضو مؤسس مرکز اسناد حقوق بشر در ایران و مرکز گریفین برای بهداشت و حقوق بشر، سرپرست گروه تحقیق پزشکان برای حقوق بشر در جمهوری چچن در فوریه ۲۰۰۰)… “پنجاه‌وهفتی”اند و “التقاطی” و “آب‌روغنی” و “سرسپرده”!

بنابراین لازم دیدم چکیده‌ای از کارنامه‌یِ برخی از شخصیت‌هایِ شرکت‌کننده در “کنفرانسِ لندن” را به اطلاع برسانم تا تفاوت میان آکتیویسم سیاسی و رهبریِ سیاسی مشخص شود. تا این امر بدیهی برای همه روشن شود که با “جانم فدایِ رهبر” نمی‌شود “اکوسیستم سیاسی مدرن و پایدار” ساخت! چرا که کارستانی از این دست به “نخبگان و مهارت‌هایِ پارلمانی و دادوستد سیاسی” نیاز دارد. چراکه کار هر بُز نیست خرمَن کوفتن، گاو نَر می‌خواهد و مرد کهن… بعلاوه “رهبرانِ گمنام شبکه‌هایِ فعالینِ جوان، بویژه در داخل کشور”.

چکیدهای از کارنامه و پیشینه برخی از شخصیتهای کنفرانس لندن

جواد خادم

خادم زاده‌یِ مشهد است. پدربزرگ او در زمان رضا شاه بازداشت شد. خودش در زمان محمدرضا شاه وزیر شد. محمدتقی بهلول، یکی از محرّکان “واقعه مسجد گوهرشاد”، در پی سرکوبِ آن به پدربزرگ خادم پناه برد و از همانجا ایران را ترک کرد و به افغانستان گریخت. پدربزرگِ خادم در پیِ این اقدام بازداشت و زندانی شد و در زندان از تاریکیِ مطلق بیناییِ خود را از دست داد و اندکی پس از شهریور ۲۰ نیز آزاد شد و جان سپرد. پس از انقلابِ ۵۷، بهلول از افغانستان به ایران بازگشت و خواهان میانجی‌گری میان پدر جواد خادم، از مخالفانِ سرسختِ خمینی، و “رهبر” می‌شود که…

باری! خادم بواسطه‌ روابط گسترده خانوادگی از دیرباز با محافلِ عرفانی ارتباطاتِ تنگاتنگی دارد و هم این حلقه‌ها و هم روحانیت شیعه را خوب می‌شناسد. در دهه ۵۰ میلادی و با تشویق پدر به عضویتِ حزبِ ایران شاخه مشهد درآمد. پس از آن به تهران آمد و به دارالفنون رفت. حامیِ مصدق شد و دو هفته‌ای به زندان افتاد. پس از آن و در دهه ۶۰ میلادی راهی انگلستان شد و تحصیلاتِ عالی خویش در رشته مهندسیِ ساختمان را با کارشناسیِ ارشد در مدیریت و علوم سیاسی تکمیل کرد. عضو کنفدراسیون شد و در ۱۹۶۶ به ایران بازگشت و بلافاصله وارد بازار کار شد. در ۱۹۶۸ برای نخستین بار در ایران مهارتِ مدیریتیِ contract management را وارد صنعت ساخت‌وساز کرد، شرکت ساختمانی Akam Group را راه انداخت و مراتب ترقی را بسرعت طی کرد، بطوری که در ۱۹۷۱ با ۲۵ هزار کارمند به گردش کاری معادل ۲۵۰ میلیون دلار رسید. در ۱۹۷۴ پیشنهاد هویدا برای وزارت مسکن و شهرسازی را بدلایل سیاسی رد کرد. پنج سال بعد، و برای کمک به نجات ایران از پرتگاه مذهبی، همین وزارت را در کابینه بختیار عهده‌دار شد. در ۱۹۸۰ در فرانسه به واپسین نخست‌وزیر محمدرضا شاه پهلوی پیوست و جنبش مقاومتِ ملی ایران را پایه‌گذاری کرد. پس از آن “کودتای نوژه” را سازماندهی کرد، طرحی که به شکست انجامید و ۲۸۳ نفر، که اغلب از افسران دلیر و میهن‌دوستِ ارتش ایران بودند، در آن جان باختند. پدر جواد خادم و یارِ روزهایِ سختِ “محرّکِ واقعه مسجد گوهرشاد”، یکی از جان‌باختگانِ نوژه بود…

شهریار آهی

آهی زاده تهران است. عمویِ پدری‌اش، مجید آهی، در ۱۳۱۴ در دوره‌ای که راه‌آهنِ سراسری در ایران راه‌اندازی می‌شد، وزیر راه رضا شاه بود. دوست محمدعلی فروغی، وی از ۱۳۱۹ تا ۱۳۲۱ در کابینه‌هایِ منصور، فروغی و سهیلی وزیر دادگستری بود. مجید که به زبان‌های روسی و فرانسوی تسلط کامل داشت، از ۱۳۲۱ تا ۱۳۲۵ آخرین سمتِ سیاسیِ خود را در کوران جنگ دوّم جهانی به عنوان سفیر کبیر ایران در اتحاد شوروی عهده‌دار شد. نیای وی، میرزا ابوالقاسم آهی نیز از سیاستمداران بزرگ زمان خود بود.

شهریار آهی تحصیلات خود را در دانشگاه تهران و پس از آن در اِم‌آی‌تی بپایان رساند. وی مهندسی الکترونیک و دکترای برنامه‌ریزی و مدیریتِ اقتصادیِ استراتژیک را داراست. پس از مهندسی الکترونیک در اِم‌آی‌تی، آهی با Ithiel de Sola Pool، یکی از “چهره‌های انقلابی علوم اجتماعی در قرن بیستم” آغاز بکار کرد. استادِ آهی در این زمینه “یکی از پیشگامان پژوهش در رابطه با تأثیراتِ تکنولوژی ارتباطات بر جوامع” بود. وی پایه‌گذار و مبتکر Technologies of Freedom بود، عنوان کتابی که در ۱۹۸۳ منتشر شد و به یکی از آثار کلاسیک در این زمینه تبدیل شد. کتاب دیگری که از استادِ آهی و با همکاری وی منتشر شد، Mass Communication است که امروزه یکی از کتاب‌های مرجع در مقطع دکترا برای دانشجویان رشته رسانه و ارتباطات بشمار می‌رود.

شهریار آهی پس از آن پژوهشگر ارشد پروژه General Implicator در اِم‌آی‌تی شد. در قالب همین طرح بود که برای نخستین بار با بکارگیری natural language deductive and inferential system سامانه Arpanet طراحی شد. سال‌ها بعد، اینترنت از دل همین پروژه بیرون آمد.

وی دکترای خود را در ۱۹۷۸ با عنوان  Regression Model for Predicting Energy Pricing Policies of OPEC  در اِم‌آی‌تی بپایان رساند.

پس از فروپاشی اتحاد شوروی، آهی یکی از بنیان‌گذاران Baltic Fund بود، نخستین صندوق سرمایه‌گذاری در کشورهای حوزه بالتیک. اوّلین گروه از جوانانی که مدیریتِ نخستین شرکت‌های asset management در این کشورها را عهده‌دار شدند، زیر دست آهی تربیت شده بودند. در همان سال‌های پس از فروپاشی در بلوک شرق، شهریار آهی مدیر US-Baltic Foundation نیز بود، بنیادی که مأموریت‌اش توسعه نهادهایِ جامعه مدنیِ دموکراتیک در کشورهای حوزه بالتیک بود.

در سال‌های ۹۰ میلادی، آهی مدیر عامل و رئیس کمیته اجرایی  ARA Group International (“AGI”) بود. United Press International و MBC، نخستین شبکه رادیوتلویزیونی سراسری عربی، از زیرمجموعه‌های AGI هستند. اصلاح ساختاری این سازمان‌ها و منطبق کردن آنها با تکنولوژی مدرن در عصر اینترنت و نیز راه‌اندازی شبکه خبری ۲۴ساعته العربیه، از دیگر کارهای شهریار آهی در سال‌های ۹۰ و ۲۰۰۰ میلادی محسوب می‌شود. در ۲۰۰۱ میلادی، شرکت رسانه‌ای اِم بی سی به ریاست آهی، بیشترین درآمد را در میان شرکت‌های رسانه‌ای دنیای عرب به دست آورد. در ۱۳۸۸، باراک اوباما، امتیاز نخستین مصاحبه خود بعنوان رئیس جمهور ایالات متحده آمریکا (POTUS) را به العربیه داد.

تا یادم نرفته این نکته آخر را هم یادآوری کنم: شهریار آهی مدت‌ها معلم و مربّی شاهزاده رضا پهلوی بود…

عبدالله مهتدی

عبدالله مهتدی در ۱۹۴۹ میلادی در کردستان ایران زاده شد. وی رهبر حزب کومله است، یکی از احزابِ مهم و تاریخی کردستان با پیشینه‌ای چهل ساله. پدرش در ۱۹۴۶ از رجال “جمهوری مهاباد” بود. پس از آن مهتدی‌ها به تهران آمدند و ساکن پایتخت شدند و پدر به تدریس علوم فقهی مشغول گشت و عبدالله از دانشگاه تهران فارغ‌التحصیل مدیریت شد. کومله، به عنوان یک سازمان چپِ مستقل، با مهتدی و دیگر دانشجویان کُرد در ۱۹۶۹ در تهران شکل گرفت…

عبدالله مهتدی سه بار در زمان پادشاه فقید و یک بار در زمان خمینی بازداشت شد و مجموعاً سه سالی را در زندان سپری کرد. مهتدی در جریان انقلاب ۵۷ راهپیمایی‌های متعددی را در نقاط مختلف کردستان سازماندهی کرد. با این حال، اعتراضات مردم کُرد با آنچه در تهران می‌گذشت در تباین بود: در حالی که در تهران تظاهرات محتوای مذهبی پیدا می‌کرد و مردم دنباله‌رو ملاها و “روشنفکرهایِ مذهبی” شده بودند، در کردستان اعتراضات مردم از آلودگی به مذهب در امان ماند و مصونیت آن از مذهب‌زدگی مدیون رهبری همچون مهتدی و امثال او بود. هنگامی که در تابستان ۱۳۵۸ خمینی به سرکوب وحشیانه مردم کردستان فرمان داد، مهتدی به عنوان یکی از رهبرانِ سیاسیِ مقاومتِ کردستان بیش از پیش برجسته شد. سرانجام زمانی که حکومت اسلامی در برابر مقاومتِ کردستان مجبور به مذاکره شد، عبدالله مهتدی یکی از سرانِ کُرد در هیأت مذاکره‌کننده بود. در دهه ۹۰ میلادی، مهتدی یکی از نخستین رهبران سیاسی در میان مخالفین حکومت اسلامی بود که جهت‌گیری به سوی دموکراسی و ارزش‌های دموکراتیک را در رأس اولویت‌هایِ نیروهای نوپای اپوزیسیون قرار داد. در سال ۲۰۰۰ میلادی، مهتدی نقشی محوری در گرایش نوین سوسیال دموکراتیک کومله ایفا کرد. عبدالله خواهانِ ایرانی آزاد و دموکراتیک با حکومتی تمرکززدایی‌شده است که تنوع قومی و فرهنگی در آن، نه به چشم یک نقیصه یا عیب، که به دیده یک سرمایه ملی انگاشته شود.

احمد رأفت

احمد رأفت، مسئول رسانه‌ای کنفرانس لندن، از باسابقه‌ترین روزنامه‌نگاران ایرانی در سطح جهان است. وی ۲۳ سال روزنامه‌نگار ارشد و مخبر بین‌المللی هفته‌نامه اسپانیاییِ Tiempo بود. رأفت مدت‌ها دبیر کل اتحادیه روزنامه‌نگاران خارجی در ایتالیا بود و همکنون نیز دبیر کل سازمان ایتالیایی و غیردولتیِ Information Safety & Freedom می‌باشد. در ایتالیا پنج سال در خبرگزاری AdnKronos International مفسر امور خاورمیانه بوده و دو سالی هم مدیریت این خبرگزاری که مهم‌ترین آژانس خبری این کشور می‌باشد را عهده‌دار بوده است. وی چندین دوره مشاور دبیر کل فدراسیون ملی روزنامه‌نگاران ایتالیا بوده است. احمد در ۱۹۷۹ در اولین انتخابات مستقیم پارلمان اروپا در دو استان ایتالیا نامزد شد و رایزنیِ بین‌المللیِ استانداریِ ایالتِ توسکانی را نیز عهده‌دار بوده است.

فریدون احمدی

فریدون احمدی، یکی دیگر از برگزارکنندگان کنفرانس لندن، در کنار منوچهر مقصودنیا و ماشاالله سلیمی، از کادرهایِ رهبریِ جنبش چپ در ایران معاصر محسوب می‌شود. فریدون، در کنار منوچهر و ماشاالله، در جهت‌گیریِ سوسیال دموکراتیکِ چپِ ایرانی و دوری جستن آن از خشونت و مبارزه مسلحانه و نیز در متشکل شدن آن در یک چارچوب مدرنِ حزبی و مدنی، سهم بسزایی ایفا کرده‌ است.

signature


این مقاله را به اشتراک بگذارید

اعتماد – رامین پرهام

“یکی از صفاتِ منفی و بارزِ اِلیت‌هایِ توتالیتر این است که هرگز دنیا را آنچنان که هست ندیده و نیاندیشیده، و هرگز دروغ‌ها را با واقعیتِ وقایع مقایسه نمی‌کنند.”

هانا آرنت، فیلسوفِ آلمانی‌تبارِ آمریکایی، در ادامه‌یِ ریشه‌یابیِ پدیده‌یِ مدرنی که به توتالیتاریزم شناخته شده است، می‌گوید: “توتالیتاریزم به حکمرانی با ابزارهایِ بیرونی، از قبیل دولت و دستگاه خشونت، بسنده نمی‌کند؛ به لطفِ ایدئولوژیِ خاصِ خود و نقشی که در دستگاه قهریه‌ به آن اختصاص داده است، توتالیتاریزم وسیله‌ای برای تسلط بر موجوداتِ بشری و ترورِ درونی آنها کشف کرده است.”

سوژه‌یِ فرمانبرِ دلخواه چنین نظامی، بقولِ آرنت، “نه نازیِ متقاعدشده یا کمونیستِ مؤمن”، یا بقول خودمان حزب‌الهی یا اصلاح‌طلبِ دوآتشه، که “مردمی است که تشخیصِ عینیّت از ذهنیّت، واقعیت از تخیل، و راست از دروغ برای‌شان ناممکن شده است.” به دیگر سخن، سوژه‌یِ ایده‌آل نظام توتالیتر سوژه‌ای است که “هم هر چیزوناچیزی را قبول می‌کند و هم به هیچ چیز اعتقاد ندارد، و در عین حال که هر چیزی را ممکن می‌داند، هیچ چیزی برای‌اش حقیقت ندارد!”

بی‌اخلاقی، به هیچ چیز اعتقاد نداشتن و به هیچ اصولی پایبند نبودن یا در یک کلامِ آرنتی cynicism، واژه و مفهومی که معادلِ جاافتاده‌یِ دقیقی برای آن در فارسی موجود نیست، صفتِ منفیِ بارزِ “سوژه‌یِ ایده‌آلِ” نظام توتالیتر است. چراکه دستگاه پروپاگاند توتالیتاریزم و رهبران و اِلیت‌های آن، از همان آغاز، یعنی از دهه‌هایِ ۲۰ و ۳۰ میلادی در قرن گذشته، اساسِ کار خود را بر این “پیش‌فرضِ درستِ روانشناختیِ” بنا کردند که سوژه‌یِ ایده‌آل “هر مزخرفی را قبول خواهد کرد و اگر دروغ بودن آن هم روز بعد ثابت شود، بجای آن که به دروغگو اعتراض کند، دروغ‌اش را به حسابِ زرنگی و زیرکی‌اش خواهد گذاشت.” در “ایران اسلامی”، رفسنجانی بارزترین نمونه‌یِ چنین الیتِ دروغگو و مزخرف‌گویی بود که سوژه‌هایِ ایده‌آل‌اش دروغ‌ها و مزخرفاتِ وی را به پایِ زرنگی و سیاستمداریِ وی می‌گذاشتند. نویسنده و روشنفکر و فعالِ سیاسی و مدنی و ژورنالیست و هنرمند و کاسب و دلال… میان سوژه‌هایِ ایده‌آل رفسنجانی و اعوان و انصار کم نبودند و نیستند!

آرنت در ادامه‌یِ بحثِ خود می‌گوید، “یکی از بزرگ‌ترین امتیازهایِ اِلیت‌هایِ توتالیتر در سال‌هایِ ۲۰ و ۳۰ (میلادی) این بود که هر واقعیتِ عینی را با عینکِ انگیزه می‌دیدند.”

کوسه غرق شد و رفت و در کنار امام خدعه و طاعون و ملیجکِ بیت دفن شد و از حدیثِ عشق‌اش تنها معشوق‌اش باقی ماند، معشوقی که در پلیدی با وی هم‌مکتب و هم‌قبله و هم‌محراب بود و در دروغ‌گویی و مزخرف‌بافی دستِ کمی از عاشق نداشت. نشسته بر کوهی از تباهی و فساد و دروغ و بی‌آبی و ناامیدی و افسردگی و انزوا و فقر و بدنامی، رهبرِ اِلیتِ توتالیتاریزم سیزده‌امامی، با نادیده گرفتن واقعیت‌هایِ عینی، خودش را بزرگ و نظام‌اش را محبوب و آمریکا و انگیزه‌یِ “استکبار” را سرچشمه‌یِ تمام بدی‌ها و کاستی‌ها می‌داند. وی در فرازی از مزخرفاتِ اخیرش گفته: “بزرگ‌ترین دلیل برای اقتدار ملت ایران این است که ملت ایران پیش رفت و آمریکا نتوانست هیچ غلطی بکند. اگر ملت مقتدر و قوی نبود، یک‌دهم این تلاش دشمن کافی بود تا این نظام محبوب را از ملت بگیرد.”

همپالکیِ آن کوسه‌یِ مغروق و آن معشوقِ معلول، روحانیِ مفعول، با نادیده گرفتن واقعیت و وضعیتِ عینیِ کشور، ابرقدرتِ نظامیِ دنیا را به چالش کشیده و تلویحاً تهدید به بستن تنگه‌یِ هرمز می‌کند! حاج قاسم، القائد الحشدالشعبی، بلافاصله دستِ “برادر” خود را برای “ایراد این سخنان به موقع، حکیمانه و صحیح” می‌بوسد و “برای هر سیاستی که مصلحتِ نظام اسلامی باشد”، برای ذبح مصالح ایران در برابر ناوگانِ پنجم آمریکا اعلام آمادگیِ رزمی می‌کند! لازم به یادآوری است که در آوریل ۲۰۱۸، در پاسخ به حملاتِ شیمیاییِ هم‌آخوری‌هایِ حاج قاسم، نیروهایِ آمریکایی و هم‌پیمانانِ فرانسوی و بریتانیایی‌شان، “با بکارگیریِ هماهنگِ ۱۰۵ سامانه‌یِ تسلیحاتی، که تنها یکی از آنها شلیکِ ۶۰ موشکِ توماهاک از فقط سه ناو رزمی” را دربرداشت، بخش مهمی از توان نظامیِ شیمیاییِ سوریه را در چند دقیقه منهدم کردند. کلاهکِ هر یک از این موشک‌ها برابر با “۴۵۰ کیلوگرم مواد منفجره بسیار قوی” است…

در سرزمینی که بقول هرودوت “هیچ چیزی در میان پارسیان از دروغ زشت‌تر نبود”، دروغ حاکم شده است. لات جایِ پهلوان را گرفته است. عنکبوت جایگزین شیر شده است.

یکی از برجسته‌ترین نویسندگانِ فرانسوی در قرن بیستم، زمانی از “واژگونیِ بدخیمِ ارزش‌ها” سخن گفته بود. از زمانه و از ارزش‌هایِ واژگون‌شده‌ای که کریه را زیبا، دروغ را حقیقت، ضعف را اقتدار، انزوا را استقلال، و منفور را محبوب می‌نامند. از واژگونیِ ارزشی‌یی که قانونِ زور را جایِ زورِ قانون می‌نشاند.

توتالیتاریزم و پروپاگاندِ توتالیتر را در قرن بیستم، پیش و بیش از فاشیست‌هایِ ایتالیایی و نازی‌هایِ آلمانی، بلشویک‌های روسی اختراع کردند. آنها که در بهترین برآورد چیزی حدود ۳۵۰ هزار نفر بیشتر نبودند، در کشوری ۱۴۰ میلیونی که اکثریتِ مطلق آن را دهقانانِ بی‌سواد تشکیل می‌دادند، یک‌شبه با کودتایی شهری در پتروگراد به قدرت می‌رسند. و چون اوجبِ واجبات‌شان تحکیم قدرتِ پرولتاریایِ تخیلی و ذهنی‌شان در کشوری دهقانی و روستایی (!) بود، با “مآس پروپاگاند” و تولید انبوه دروغ، توده را مخاطب قرار می‌دهند تا از “مردم” مجموعه‌ای جبری از سوژه‌هایی مهجور بسازند که نه راست می‌فهمند نه دروغ. بلشویک‌ها، فراکسیونِ اقلیتِ حزبِ سوسیال دمکرات‌ها، حتی نام‌شان هم دروغ بود: “بُلشه” در روسی به معنای “بخش بزرگتر” است، نه کوچکتر! کلیمِنت رِدکو، نقاشِ روسی که برای آژانسِ خبریِ رسمیِ اتحاد شوروی (تاس) پوستر تبلیغاتی طراحی می‌کرد، می‌گفت: “مسمومیّتِ انقلابی نه حدّ می‌شناسد نه زمان، نه از ترس می‌ترسد نه از مرگ.”

زیربنایِ انسانیِ نظام امثالِ رفسنجانی، خامنه‌ای، روحانی، خاتمی، ابتکار، ظریف، تاجزاده، صالحی، حجاریان و حاج قاسم و اصحاب، سوژه‌ای است بنفش با کارتِ سبز، که نه راست می‌فهمد نه دروغ؛ یک پای‌اش خارج است، یک پای‌اش داخل؛ هم از توبره می‌خورد، هم از آخور؛ عاشق منکرات است و مبلغ معروفات؛ تخم‌وترکه‌اش ریچ کیدز تهرانی است و خودش مستضعف‌نمای لواساناتی؛ نه اخلاق دارد، نه انصاف؛ نه دین دارد، نه ایمان؛ نه کشور، نه هویت…

کمونیزم فروریخت و زیر بار بی‌لیاقتیِ خودش هم فروریخت. بقول فروغی، مردی که در “ایران اسلامی” و در نظام رفسنجانی‌ها و بی‌هنرها و رجایی‌ها و سوژه‌هایِ سبز و بنفش، جای‌اش را حاج دزدها و حاج لواط‌ها گرفته‌اند، زمانی که نماینده‌یِ ایران در میان ملل بود، در پایان گزارشی می‌نویسد: “… خطری که متوجه اقوام و ملل هست، خطر جهل و بی‌لیاقتی و سوءاداره و اختلافاتِ داخلی است.” ذکاءالملک دوّم، فردی که روزگاری نخست‌وزیر کشوری بنام ایران بود، شاید به خواب هم نمی‌دید که روزی روزگای جاهل و بی‌لیاقت و مختلس و مفسد بشوند اِلیت.

کمونیزم، مخترع “مسمومیّتِ انقلابی” در ربع اوّل قرن بیستم، در ربع آخر آن فرو ریخت. مسمومیّتِ انقلابیِ شیعیزم هم فرو خواهد ریخت. خطر امّا در آنجا ست که ایران فرو بریزد. چرا که چهل سال تبهکاری و چهل سال دروغ، به نام حقّ و برای باطل، و مطلقاً در ابقایِ فرقه‌ای فاسد در قدرتی مطلقه و بادآورده؛ تیشه به ریشه‌ی اساس زده است، تیشه به ریشه‌ی باهم‌بودن، تیشه به ریشه‌یِ من‌بودن و ماشدن در باهمآدِ ایرانی، تیشه به ریشه‌ی خِشتی که هر سازه‌یِ انسانی بر آن بنا شده است و هیچ بنایی بدون این آژند بنا نتوان کرد: اعتماد.

کمونیزم، با تمام تباهی و با تمام مسمومیّت‌اش، با انترناسیونالیزم و با مزخرفاتِ “چندملیّتیِ” ذاتاً ضدّملت‌اش، دین و ایمان مردم را مسموم نکرد.

با فاسد کردن دین با زهر دروغ، با مسموم کردن ملت و جغرافیایِ سیاسیِ آن با سمّ انترناسیونالیزمِ بی‌مرزِ اُمّت، شیعیزمِ فرقه‌یِ حاکم تیشه به ریشه‌یِ اعتماد، در تمامیِ ابعادِ مفهومی و در تمامیِ سطوح اجتماعی و در آحادِ نفوسِ ملیِ ما زده است. با واژگون کردن ارزش‌ها و با ساقط کردن همه‌جانبه‌یِ اعتمادِ فردی و عمومی، مالی و سیاسی، اخلاقی و اجتماعی، ملی و جهانی، چهل سال مسمومیّتِ انقلابیِ شیعیزم تیشه به ریشه‌یِ حوزه‌ای تمدّنی زده که در تاریخ به پارس و پرشیآ و ایران و به “قلبِ جهان” شناخته شده بود، نه به حلالِ شیعه و ایرانِ اسلامی و کشور امام زمان! (راههای ابریشم: تاریخ قلبِ جهان، پیتِر فرانکوپَن، ۲۰۱۵).

اعتماد اندوخته‌ای است ملی برابر با جمع سپرده‌هایِ عاطفی و عقلانیِ هر یک از ما در ما. سقوط آن به سقوط ما خواهد انجامید.

جمهوری اسلامی مهم‌ترین و اصلی‌ترین عاملِ فروپاشیِ همه‌جانبه‌یِ اعتماد در سطوح مختلف و در تمامیِ نمادهایِ دینی، ملی، پولی، اخلاقی، حقوقی، اجتماعی و بین‌المللیِ اعتماد در ایران معاصر است. تداوم این روند به نابودیِ حوزه‌یِ تمدنّیِ ایران خواهد انجامید. پیشگیری از نابودیِ کشور و انقراضِ تمدّنیِ ایران، مستلزم ریشه‌کن کردن جمهوری اسلامی به عنوان عاملِ اصلیِ ریشه‌کن شدنِ تدریجی و مهلکِ اعتماد است. انقراضِ جمهوری اسلامی، شرط لازم و ضروریِ بقایِ ایران، مستلزم بازسازیِ اعتماد و پیش از هر چیز اعتمادِ عمومی به آینده‌ای روشن در ایرانِ پساشیعیزم و مسمومیّتِ انقلابیِ آن است. نسلِ نوینِ پیشاهنگانِ فکری، سیاسی و تکنوکراتیکِ جامعه مدنی و دیاسپورآ، نقشی حیاتی در این فرآیند تاریخی دارند: بازسازیِ اعتماد به عنوانِ پیش‌شرطِ بازسازیِ کشور. تضمینِ سه آزادیِ باور و معیشت و انتخاب، پیشفرضِ سیاسیِ لازم برای بازسازیِ فرهنگی و اجتماعیِ اعتماد است.

و این همه، مستلزم ریشه‌کن شدن جمهوری اسلامی و تمام ارکان و نهادها و نمادهایِ آن می‌باشد.

signature


این مقاله را به اشتراک بگذارید

آموزش احکام بانوان به زبان ساده (حیض – استحاضه – نفاس – غسل – تیمم)

کتب فتوایی » آموزش احکام بانوان به زبان ساده (حیض – استحاضه – نفاس – غسل – تیمم)


جستجو در: 
 

 

مدیریت گذار از فردا به دیروز

من نه باطنم آنچنان سالم است و نه ظاهرم آنچنان فاسد. بقول پُل والِری، شاعر و نویسنده فرانسوی، “گاه فکر می‌کنم و گاه هستم”. آنگاه که در فکرم، از فکر پیش‌ساخته بیزارم؛ و آنگاه که هستم، اهل عشق و زیبایی و اهل مِی هستم و از اهل بیت، متنفر. خلاصه اینکه نه اهل عرفانم و نه اهل تصوف، نه اهل شریعت نه اهل طریقت، و منزجر از رِندی و از هر چه مَردِ رِند. بقول دوستدار، من از نسلی هستم که با همآوردی با گذشته، خودش را “تاریخی می‌کند”. نسلی که “حافظ فرهنگ” نیست، که “عامل تاریخی کردن” آن است. راستش بندبندِ وجودم از لسان‌الغیب بیزار است. چه آن مَردِ رِندی که هم حافظِ قرآن بود و هم نظرباز و جنازه‌اش قرن‌هاست در ضلع جنوبیِ دروازه قرآن شیراز، ملت را سر کار گذاشته؛ و چه آن خَر مَردِ رِندِ پُرمدعایِ که سرِ پسامدرنیته عمامه گذاشته و در خیابان دکتر شریعتی، بالاتر از پمپ بنزین ظفر، کوچه احمدیه، پلاک ۲، برای تشنه‌لب‌هایِ مدینه فاسده فال باران می‌گیرد. من از فرهنگِ سراپا منحطی که کلیدواژه‌‌اش “کلمه‌یِ فرامعناییِ رِند” باشد، فراریم. من از فرهنگی به مغرب‌زمین پناه آورده‌ام که بقول دوستدار، “[هم] تهی‌دست [است و هم] پرمدعا”. از فرهنگی فرار کرده‌ام که در ربع پایانی قرن بیستم و در آستانه‌یِ عصر دیجیتال و جهانی‌شدنِ دهکده‌یِ جهانی، کانونِ وکلایِ فرنگ‌رفته‌اش برای مرتجع‌ترین قشر جامعه‌ که معممینِ عتبات‌رفته‌اش بودند، پیش‌نویسِ قانونِ اساسی می‌نوشت! من از دست “شبه‌فرهنگ”ی به غرب و به سرزمین وُلتر گریخته‌ام که معتبرترین لغتنامه‌اش برای مدخل “خدعه” ۱۷ مترادف دارد: “تزویر، تعابن، حقه، حیله، خدعت، دستان، دوال، ریو، سوسه، شایبه، غش، فریب، فسون، گول، مکر، نیرنگ، کید…”!!

“ادب و اندیشه‌ورزیِ این شصت سال اخیر در و همراه ناآرامی‌هایِ سیاسی شکل گرفته و در سایه‌اش رستاخیز اسلامی از قعر خود در ما برون جوشیده تا همه چیز را برای یک ابدیت دیگر از نو قبضه کند و یکسان و یکنواخت سازد. از پُردانی و پُرگوییِ عاملانش اینکه خود را در شاهکارهایِ فکری‌شان هم معصوم می‌دانند و هم صالح و مدبر. این نوآوریِ فرهنگی در قیامِ خروشانش از اصلِ اسلامیِ خود شگردهایِ گوناگون دارد که یکی از آنها اندودنش به آه ندامت و استغفار است! یکی دیگرش، گریز به پیش و به قلبِ حماقت زدن: چه روشنفکرانِ ما همه پاکباز و از جان و دل مسلمانند.” (زبان و شبه‌زبان، فرهنگ و شبه‌فرهنگ؛ آرامش دوستدار، انتشارات فروغ، بهار ۱۳۹۷)

انزجار من از شبه‌فرهنگِ تهی‌دستی است که قرن‌هاست خود را ساداتِ حقّ و سائد قوم می‌داند. اگر همه چیز از او، با او و برای او و اهل بیت‌اش نباشد، به هیچ چیز رضایت نمی‌دهد. اگر تساهل می‌خواهد، برای تسلیم دیگری است. اگر از نرمش می‌گوید، از روی تزویر و برای تبخیر دیگری است. هم طالبِ جمهوری است و هم طلبه‌یِ خلق مسلمان! دیروز معصوم آتش‌افروز، امروز مدبر آتش‌نشان! بسته به مصلحتِ وقت، گاه از مکارمِ “مکتبِ اسلام” می‌گوید و گاه از ذمائمِ براندازیِ آن. تهی‌دست و پُرگو و پُرمدعا، انشاءنویسِ اکابر، گاه معصوم و گاه مهندس و گاه مدبر و گاه هر سه به اقتضایِ زمان، نشسته بر کوهی از خاکسترِ نسل‌هایِ سوخته و بَربادرفته، برانداز را مذمت می‌کند که براندازی آیتی است از آیاتِ منسوخه و ناسخ، یعنی مُدِ روزِ زمانه، “ترنزیشن” است و مانکن آن هم خودِ بنده!

“تجربیات نشان داده‌ است که انسان‌ها بیشتر راغب‌اند هرگاه بدی‌ها تحمل‌پذیرند آنها را تحمل کنند، تا اینکه با برانداختن اَشکالی که به آنها خو گرفته‌اند، وضع خود را اصلاح نمایند. اما هرگاه رشته‌یِ دراز سوءرفتارها و زورستانی‌ها پیوسته به همان سیاق ادامه یافت و از قصد کشاندن آنها به زیر یوغ استبداد مطلقه حکایت داشت، حق آنها [بلکه] وظیفه‌یِ آنهاست که چنین حکومتی را براندازند و برای امنیتِ آینده‌یِ خود پاسداران تازه‌ای بگمارند.” (بیانیه استقلال ایالات متحده آمریکا، ۱۷۷۶ میلادی)

من از شبه‌فرهنگی بیزارم که یکی از بدیهی‌ترین مفاهیمِ علوم سیاسی از ربع پایانیِ قرن هجده میلادی تاکنون، یعنی”حق براندازی” را از رسوباتِ “جنگ سرد” می‌داند! از شبه‌فرهنگی پُرمدعا و توخالی که “روشنیِ آفتاب را از ما دلیل می‌طلبد”. شبه‌فرهنگِ گول و کلَکی که تاریخ را گذاشته، می‌خواهد با اتکاء به ساعتِ شماطه‌دارِ خویش، بیچاره نسلِ سوخته را متقاعد کند که “براندازی” تاریخ مصرفش گذشته و زمانه زمانه‌یِ “ترنزیشن” نسلِ‌ پخته است! من از آشپزی و از سرآشپزهایِ این نسلِ پخته بیزارم.

من از شبه‌فرهنگِ تعارف و تزویر متنفرم. از شبه‌فرهنگی که می‌خواهد، بدون براندازی، از ولایتِ مطلقه به دموکراسی مطلقه “ترنزیشن” کند.

“اسلام‌زداییِ فرهنگیِ ما یعنی تمام محتویاتِ آن را دور ریختن… ما نه راه پس داریم نه راه پیش… اگر راه‌حلی بشود یافت، کار آیندگان است… فقط این خطر کردن و کوششِ آگاهانه‌یِ توانفرسا می‌تواند ما را از این زنده‌به‌گورماندنِ فرهنگی موقتاً نجات دهد… فقط و فقط با آشتی‌ناپذیری شاید روزی بتوانیم دیوار این فرهنگ را از تو بدرانیم… دنیایی که ما در آن زندگی می‌کنیم، منظورم از ما فرهنگِ دینی و اسلامی ما ست، نقطه‌ای است از نقاط این جهان که غرب، چه بخواهیم و چه نخواهیم، بر آن سیطره دارد. این سیطره را در هیچ موردی، در هیچ زمینه‌ای، به هیچ گونه‌ای نمی‌توان شکست. رقابت کردن با آن از حد یک جوکِ لوس و ابتدایی تجاوز نمی‌کند. اینکه می‌گویم به هر قیمتی باید در چنین نقطه‌ای از نظر ذهنی در خودمان تکان بخوریم… منظورم خیالِ خامِ شکستنِ سیطره‌یِ غرب و یا رقابتِ با آن نیست. بلکه این تکان باید طوری باشد که ما را از درون از چنگِ فرهنگِ دینی‌مان درآورد… این ماییم که باید این تله را از درون منفجر نماییم.” (تله‌ای که در آن نشسته‌ایم، در “امتناع تفکر در فرهنگِ دینی”، آرامش دوستدار، انتشارات فروغ، انتشارات خاوران، چاپ سوم، ۱۳۹۵)

من از غشا و از روبنده و از لفافه بیزارم. حال چه با عمامه چه بی عمامه.

من از شبه‌فرهنگِ حجاب و برقع و نقابِ تزویر گریزانم.

رُک‌گویم و بی‌پروا گویم، من براندازم.

signature


این مقاله را به اشتراک بگذارید